<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Glass Room</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/</link>
<description>اتاق شیشه ای</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 30 Sep 2008 19:56:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چه کسی خواب مرا بر هم زد؟!</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همین پیش‌ترها، شروع کردم روایتی بنویسم از «شب عروسی خواهرم». آن‌قدر عزیز است که دلم نیامد زود بنویسم و تمام‌اش کنم. مقداری که نوشتم، دست کشیدم و فکر کردم حوالی آن &quot;شب&quot;. شب و روز درگیرش بودم تا دیشب که باز هم به یاد آن &quot;شب&quot; تلخ و شیرین، دل‌تنگی کردم و رو به ستاره خواب‌ام برد. در عالم میانی همه چیز یک‌سان بود. نه فرازی، نه فرودی، نه رویدادی و نه کسی و چیزی. تا که یک‌هو خواهرم را دیدم. چه لحظاتی بود! تنها خدا می‌داند؛ آن‌قدر از حضور و همراهی خواهرم شگفت‌زده شده بودم که حاضر نبودم حتی سخنی به میان آورم؛ از ترس این‌که نکند بیهوده باشد و به مذاق خواهرم خوش نیاید. فقط مستقیم پیاده‌رو را، کنار خواهرم قدم می‌زدم. البته انگار توی پیاده‌رو داشتم راه می‌رفتم که خواهرم ناگهان از پشت سرم رسید و قدم‌هایش را با من همراه کرد. چه‌قدر خوش‌حال شده بودم. آخر نمی‌دانید؛ خواهرم غنیمتی ناب و نایاب است. بعد با هم رفتیم درون مغازه‌ای و پی قدری آرامش گشتیم. که نداشتند. آمدیم بیرون. باز هم به قدم‌زدن‌مان ادامه دادیم. یواشکی با گوشه‌ی چشم راست‌ام نگاهش می‌کردم. چهره‌اش آرامش عجیبی داشت. مثل همیشه. و آرامش زیادی می‌بخشید به من. بیش‌تر از همیشه. هر قدمی که برمی‌داشتم و هر نفسی که می‌کشیدم، یک گوشه‌ی حواس‌ام سمت خواهرم بود و گوشه‌ی دیگرش سمت هرچه که بود و نبود. حرف‌هامان مثل قدیم‌ها، به شکلی عجیب از دل‌هامان رد و بدل می‌شد. می‌گفتیم و می‌شنیدیم بی آن‌که لب‌های‌مان تکانی بخورد و صدایی تولید شود. حتی نگاه هم لازم نبود. همین‌که در کنار هم قدم می‌زدیم، همه چیز از فاصله‌ی یک وجبی دل‌هامان، می‌رفت و می‌آمد. فراتر از تله‌پاتی.&lt;BR&gt;اما در کنار همین همراهی دلپذیر، دلهره داشتم که بی آن‌که چیزی ناگهانی روی دهد، هرچه زودتر برسیم و با هم شب را مثل پیش‌ترها بیدار بمانیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و ... . تا رسیدیم به شلوغی دو چهارراه بالاتر از خانه و یک‌هو هول شدم. تا حواس‌ام را جمع و جور کردم، دیدم خواهرم نیست. همه جا را گشتم. کوچه‌های اطراف را. پیاده‌رو و خیابان را. یک لحظه خواهرم را دیدم که میان کوچه‌پس‌کوچه‌ها تنها ایستاده بود. نگاه‌اش به زمین بود و با دست راست‌اش پالتویی، چیزی را به سینه‌اش چسبانده بود. دوباره گم‌اش کردم. این‌بار پریشان‌تر شدم. در همان حال که همه جا را می‌گشتم، عجیب سردم شده بود. کاپشن به تن کرده بودم. سرد بود. بی آن‌که برفی، بارانی، چیزی ببارد، یا حتی رد نفس‌هایم توی هوا مشخص شود. سرد بود، عجیب! اصلا تا به حال نشده بود خوابی چنین شیرین، کابوس‌ام شود. از شدت نگرانی شوکه شده بودم. آن‌قدر که پر از اشک بودم ولی نمی‌توانستم گریه کنم. کمی که سپری شد، دیگر پریشانی فرصت نداد تا همان‌جور در خواب بمانم. از خواب پریدم. این‌طرف و آن‌طرف‌ام را نگاه کردم. توی اتاق، من تنها بودم با مشتی کتاب و کاغذ. از این‌رو به آن‌رو شدم و دوباره چشم‌هایم را بستم. نور آفتاب اما اجازه نداد تا خواب به چشم‌هایم برگردد و دوباره بگردم پی خواهرم. اصلا شاید خواهرم برگشته بود. چه بیداری بدی! پریشان ماندم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;عید فطر را به هم‌وطنان مسلمان‌ام شادباش می‌گویم! با امید به آزادی و شادی ایران و ایرانی!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;***یک سال از دعوت آشکارمان گذشت. هرچند بدحالی روزگار بی‌حواس‌ام کرده، اما &lt;A href=&quot;http://www.tnmp.blogfa.com/post-32.aspx&quot; target=_blank&gt;یادی از آن روز&lt;/A&gt; کرده‌ام.&lt;BR&gt;پ.ن۱ : داستانک &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/post-26.aspx&quot; target=_blank&gt;پیاده‌رو&lt;/A&gt; را در &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;متیل&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;BR&gt;پ.ن۲ : حدیث جمالی عزیز، پس از مدت‌ها، باز هم نوشته‌هایش را در این دنیای مجازی منتشر می‌کند. در خانه‌ای به نام «&lt;A href=&quot;http://www.hadisjamali.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;وقتی که خواب کم می‌آورم!!!&lt;/A&gt;». خوش‌حال‌ام.&lt;BR&gt;پ.ن۳ : دو سالگی &quot;&lt;A href=&quot;http://www.not8.ir/&quot; target=_blank&gt;نت هشتم&lt;/A&gt;&quot; وبلاگ محمدرضا عطایی عزیز را شادباش می گویم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای سیروس رادمنش که شهریورم را حسابی داغ کرد!</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 288px&quot; alt=&quot;سیروس رادمنش&quot; hspace=0 src=&quot;http://voice.persiangig.ir/image/Glass/Syrous-Raadmanesh.jpg&quot; align=left border=0&gt;قبول!&lt;BR&gt;اما چه تقدیری است&lt;BR&gt;که پس از آن‌همه بیگانگی با کاغذهای نازک و نوشته‌های ریز&lt;BR&gt;یک‌هو و ناگهان&lt;BR&gt;هوس کنی با چشم‌هایت&lt;BR&gt;بچرخی&lt;BR&gt;ستون به ستون روزنامه‌ای را&lt;BR&gt;و بعد&lt;BR&gt;خبر مرگ عزیزی&lt;BR&gt;           که تا همین دیروز می‌گفتی:&lt;BR&gt;                            &quot;حتما باید ببینمش&quot;&lt;BR&gt;در ستون کوتاه پایین صفحه‌ی ماقبل آخر&lt;BR&gt;تیز ظاهر شود جلویت.&lt;BR&gt;عقل که از حدقه بیرون می‌زند و&lt;BR&gt;می‌فهمی&lt;BR&gt;هیچ فرجی در کار نخواهد بود.&lt;BR&gt;ستون‌ها هم که یکی‌یکی&lt;BR&gt;                            بر سرت آوار می‌شوند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;همه چیز از هفدهم شهریور شروع شد. تا این برج _شهریور عزیز را می‌گویم_، دیگر برایم هم یادآور خاطرات شیرین باشد و هم یادآور لحظه‌های اندوه. حالا دیگر حواسم باشد یا نه، ثانیه‌ها سپری شده‌اند. یکی‌یکی. بی آن‌که خبری، هشداری داده باشند. دیگر مجال هیچ چیز نمانده. حالا فقط می‌شود آه کشید و اشک ریخت و دودی از دهانه‌ی سینه بیرون داد. و به یاد آورد شعرهایی را که هنگامی امید می‌دادند دیدن شاعرشان را که سکوت گزیده بود. شاعری که در عین روشنایی، اسمش را گم کرده بود میان زمانه. گذاشته بود کسی نشناسدش. گذاشته بود کسی به یاد نیاورد روزی موجی ناب را در اقیانوس پرتلاطم شعر پارسی، از دوردست‌ها به همراه دوستانش حرکت داده بود. حالا دیگر انگار که آب روانی، رودخانه‌ای، چیزی از جلوی چشمانم عبور کند، هرچه تلاش می‌کنم نمی‌توانم درست عکس شاعر را ببینم که پارچه‌ی سفید بلندی دورتادورش پیچیده شده و پایین گودالی خاکی، دراز به دراز افتاده است و کسی سنگ‌های لحد را، یکی‌یکی، بالای سرش می‌چیند. نه خبری از پیراهن سبزش هست تا با همه چیز هماهنگ باشد و عکسی را یکدست کند و نه خبری از سیگار میان انگشتانش تا بر خلاف خودش که در چارچوب در آرام منتظر چشمک‌زدن فلاش دوربین سر خم کرده است، نگران ریختن خاکستر به ته رسیده‌ی سیگارش شوم. نمی‌دانم چه سری است که عکس‌ها همه در خاطرم صاف هستند ولی به دیده نمی‌توانم صاف ببینم‌شان. باز آن عکس شاعر را به خاطر می‌آورم که با پیراهن چگوارایی‌اش، سیگاری به دست داشت و بی‌اشتیاق به لنز دوربین زل زده بود. حالا دیگر صبر و آرام، به کلی اتاق‌ام را ترک کرده و فکر می‌کنم به این‌که همه چیز از هفدهم شهریور شروع شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 15:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک‌سالگی «اتاق شیشه‌ای»</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://voice.persiangig.ir/image/Glass/1011-.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز یک‌سالگی «اتاق شیشه‌ای» است. همین پارسال شانزده شهریور ماه داغ هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی بود که در و دیوار و سقف و کف شیشه‌ای این اتاق را بر چارچوب دل به پا کردم؛ تا شاید پس از مدت‌ها، بی‌قراری‌اش کم بشود. [که زیادتر شد.] از ابتدا سعی داشتم تمام زاویه‌های اتاق، شفاف باشد و بماند تا &quot;کاشکی مرا بخواند!&quot;. و سعی داشتم تا تمام حال و هوای این اتاق به یاد معشوق باشد تا مثل الان مدام یادآور او باشد برایم. و آرام‌بخش؛ این‌گونه که اکنون می‌بینم همه‌ی این سیصد و شصت و پنج روز گذشته، دلتنگی‌ها و اشک‌هایم را که همه دلهره می‌شدند و انتظار، در گوشه‌های این اتاق آرام کردم. اگر مرهمی بود بر خستگی، اگر آرامشی بود بر شکستگی و اگر چکه‌ی خنکی بود بر آتش بی‌تابی‌هایم، همه و همه در «اتاق شیشه‌ای» بود. همین اتاقی که از ثانیه‌های برپاکردنش به این سو، امید داشتم به دیده و شنیده و چشیده‌ی معشوق برسد. [رسید یا نه؟ هنوز هم انتظارش را می‌کشم.] و حالا که پیش‌ترها را نگاه می‌کنم، می‌بینم چه بسیار ثانیه‌هایی که زیبا خاطره شدند و گوشه‌گوشه‌ی این اتاق _که مامن و مسکن همیشگی‌ام شده_ جایشان داده‌ام. چه پیاده‌روهای شبانه و پراز برگ‌های رنگارنگ پاییزی و چه خیابان‌های برفی و بارانی ساکتی که قدم زدم، چه طلوع‌های داغ تابستانی و غروب‌های پرسوز و یخ زمستانی که نفس کشیدم، چه پیکان‌های سفیدی که شب‌ها از کنار قدم‌هایم ناشناس عبور کردند و همه‌شان را دوست داشتم و چه بسیار خاطرات شیرین و خیس دیگری که با حال و هوای این اتاق کاملا آمیخته شده‌اند و حالا دیگر هر دو یادآور یک‌دیگرند. آری! دیگر این اتاق جزء دارایی‌های پرارزش اندک‌ام شده و تنها مسکنی است که در آن، این‌اندازه احساس آسایش، لذت و نیکی دارم. و خدا هم این‌جا نزدیک‌تر است و مهربان‌تر؛ تا بخواهمش فرصت دهد «شانزده شهریور»های درراه را هم جشن بگیرم.&lt;BR&gt;حرف آخر هم این‌که باید بدانید قدردان لطف و مهربانی زیاد شما دوستانی هستم که اندازه‌ی لحظه یا لحظاتی این‌جا آمدید و ماندید و سکوت و تنهایی‌ام را نشکستید و شیشه‌های اتاقم را جلا دادید. و در پاسخ به محبت شما محترمان و مغتنمان، داستان زیبای &quot;&lt;A href=&quot;http://radiozamaaneh.org/literature/2008/08/post_504.html&quot; target=_blank&gt;نیش عقرب&lt;/A&gt;&quot; نوشته‌ی خانم &quot;بی‌تا ملکوتی&quot; _که بسیار خاطره‌ای‌ام کرده_ را به تک‌تک‌تان هدیه می‌کنم، و نیز به این مناسبت که امروز یک‌سالگی «اتاق شیشه‌ای» است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با یاد محبوب</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>     &lt;IMG alt=&quot;Summer Composition With Cat by Floriana Barbu&quot; hspace=0 src=&quot;http://voice.persiangig.ir/image/Glass/Summer%20Composition%20With%20Cat-by%20Floriana%20Barbu.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حوالی دو ماه پیش بود که «هندوانه»ی عزیز، «هلو»جان را با خودش آورد تا پس از آن‌همه انتظار، احساس خستگی و رخوت از وجود و زندگی‌ام بیرون برود. لااقل برای اندکی. مخصوصا که «هلو»جان را پس از مدت‌ها ملاقات کردم. گُر گرفته بودم از خوش‌حالی. آخر نمی‌دانید؛ هر دوی آن‌ها قمستی از دارایی اندک من از تمام دار دنیا هستند. آن شب عطر وجود «هلو»جان تمام اتاق را برداشته بود. حتی کاغذها هم به جای آن‌که بوی مرکب بدهند، عطر «هلو» به خود گرفته بودند. از آن هنگام تا به اکنون که هردوشان این‌جا، پیش من، کنار این دریچه که از اتاق‌ام به آسمان گشوده می‌شود حضور دارند، آرامش و لذت در اوقات‌ام جاری شده. وقتی که نگاهشان می‌کنم، چشم‌هاشان برق می‌زند. محبت بی‌کرانی نثار می‌کنند و وجودشان مهربانانه گرما می‌بخشد به تنم. بوی گیس معشوق می‌دهند. گرمای تنش و مزه‌ی لب‌های سرخش را تداعی می‌کنند. مدام. این روزها خوشم. نمی‌دانم راز این همه وابستگی و دلبستگی میان ما چیست؟ می‌نشینیم روبروی هم. تا پاسی از شب. زل می‌زنیم به هم‌دیگر. ستاره‌ها هم می‌شوند لامپ‌های هم‌نشینی‌مان. بی آن‌که اندکی برق مصرف شود. این روزها خوشیم. چشم‌هامان غرق اشک و لب‌هامان پر از لبخند و سکوت. هرچند معشوق رفته است و انگار روزگارم به هجران باید طی شود و به سر برسد، اما همین همراهی با «هندوانه»ی عزیز و «هلو»جان برایم غنیمت است. بسیار. بس که یاد معشوق را به خاطر می‌آورند و خاطراتش را از جلوی ذهن و چشمانم عبور می‌دهند. مخصوصا که آقای فردی [Feredy] هم بیاید بنشیند کنارمان. باید ببینیدش؛ آقای فردی همیشه لبخند به لب دارد. لحظه‌ای اتفاق نمی‌افتد که لبانش بی‌لبخند باشد. با خودش بوی روسری آسمانی معشوق را به محفل‌مان می‌آورد. این روزها اصلا می‌پندارم که چه‌قدر خوش‌بختم. خاصه آن‌که حوالی همین شب‌ها سال‌گشت «هنگامه‌ی عاشق‌شدن» است. روزهای داغی که در خلوت و سکوت جشن می‌گیرمشان. با همین «هندوانه»جان و «هلو»ی عزیز و آقای فردی و البته یک مهمان شیرین‌تر. یک مهمانی که اندکی مانده به سحر، طبق رسم دیرینه، چنین شب‌هایی بالای افق می‌ایستد و مدام چشمک می‌فرستد سمت من. آری؛ ستاره. نگاه که بیاندازمش، ذوق‌زده، سراسر تعجب می‌شوم که دلیل این‌همه چشمک‌های زیبا و بی‌درنگ و ریزودرشت و رنگُ‌وارنگ چیست؟ یادش به‌خیر! پارسال همین روزها بود که «محبوب» از آمدن ستاره برایم نوشت. دوست داشتم اگر این شب‌ها بود، پیش‌دستی می‌کردم و این بار من به او می‌گفتم که:&quot;ستاره این شب‌ها برگشته. ماه‌هایی که نبود تموم شده. حالا تا سال دیگه هر شب میشه نگاهش کرد. با همون چشمک‌های ریز و درشتش مثل همیشه.&quot;. چه این شب‌ها خوش‌عطراند! راستی؛ چندین و چند ثانیه‌ی دیگر اگر نفس بکشم و بشود این تپش‌های پرهیجان را سپری کنم، آن‌وقت ماه مبارک را هم درک کرده‌ام. وای که ثانیه‌های ماه رمضان چه گرم‌اند. روزهای خوش‌رنگ و سفره‌های سحری و &quot;ربنا&quot;ی استاد و افطارهای زولبیا بامیه‌ای. تازه این ماه مبارک می‌شود هندوانه و هلو را کنار زولبیا بامیه، وسط سفره‌های سحر و افطار گذاشت.&lt;BR&gt;چه تقارن عجیبی! فصل «هندوانه» و «هلو»، هنگامه‌ی عاشقی، شب‌های آمدن ستاره و رسیدن ماه مبارک!&lt;BR&gt;راستی که جای محبوب خالی است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;قرار بود همین امروز خراسان‌گردی‌ام را آغاز کنم. اما روزگار انگار اصلا سر همراهی ندارد. نشد دیگر. بلیت‌ها را پس دادم. باشد برای چند روز دیگر.&lt;BR&gt;پ.ن : داستانک &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/post-21.aspx&quot; target=_blank&gt;معامله&lt;/A&gt; را در &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;متیل&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 02:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفت...</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://voice.persiangig.com/image/Glass/1010-.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سیگار را با دست چپ توی زیرسیگاری خاموش میکنم. سرم را برمی‌گردانم سمت تو. زل می‌زنم به چشم‌هایت. دست راستم را از پشت کمرت بالا می‌آورم و روی بازویت می‌گذارم. سرت را آرام گذاشته‌ای روی کتف راستم، دست راستت را بالای قلبم رها کردی، چشم‌هایت هنوز بسته‌اند. سرم را می‌چسبانم به سرت. دستم را بالاتر می‌آورم و چند تار مویت را در دست می‌گیرم. رها می‌کنم. نوازش می‌کنم. پیشانی‌ات را می‌بوسم. صورتم را می‌چسبانم به سرت. زل می‌زنم به روسری آسمانی‌ات که روی مبل رها کردی. با خودم می‌گویم: &quot;کاش می‌شد از تو بدزدمش. یا پنهانی از تو بگیرمش.&quot;. باز نگاه می‌کنم به چشم‌های تو که هنوز بسته‌اند. دستت را از روی سینه‌ام برمی‌دارم و انگشت‌هایم را در انگشت‌های تو قفل می‌کنم. آرام زمزمه می‌کنم: &quot;ای کاش که دست تو پذیرش نبود/نوازش نبود و بخشش نبود&quot;. دستت را بالا می‌آورم. به چشم‌هایم می‌کشم. می‌گویم: &quot;نوازش نبود&quot;. انگشت‌هایت را می‌بوسم. دستت را می‌گذارم روی قلبم. با دستم محکم نگه‌اش می‌دارم. سرم را برمی‌گردانم و صورتت را نگاه می‌کنم. چشم‌هایت را گشوده‌ای. می‌گویی: &quot;دامان تو که اطمینان است و پذیرش است/که نوازش است و بخشش است&quot;. خنده‌ام می‌گیرد. سرت را فشار می‌دهم به سینه‌ام. می‌گویم: &quot;کاش همیشه این‌طور بود&quot;. می‌گویی: &quot;چطور؟&quot;. دستم را روی بازویت می‌کشم. می‌گویم: &quot;همین‌جا. این‌همه نزدیک. آغوش به آغوش. همیشه همین‌جا بودی.&quot;. سرت را بلند می‌کنی. کمی خودت را پایین می‌کشی. دست راستت را می‌گذاری روی سینه‌ام. چانه‌ات را می‌گذاری روی دستت. و فقط با پنج انگشت فاصله، زل می‌زنی به چشم‌هایم. می‌گویم: &quot;برو. فقط خاطراتت را از من نگیر.&quot;. پلک می‌زنی. نفست را آرام بیرون می‌دهی. پلک می‌زنی. قطره‌ای از چشم راستت پایین می‌چکد. چشمت را با دستم خشک می‌کنم. می‌گویم: &quot;این یکی را نه. تحمل ندارم. این دم آخری قولت را نشکن.&quot;. خودت را بالا می‌کشی و آغوش به آغوش می‌شویم. سرت را سمت چپ سرم می‌گذاری. گیسوانت صورتم را می‌پوشانند. به این فکر می‌کنم که این آخرین هم‌آغوشی است.&lt;BR&gt;□&lt;BR&gt;لباس‌هایت را پوشیده‌ای. کنار آینه روسری‌ات را صاف می‌کنی و یقه‌ات را جمع و جور نگه می‌داری. دیگر بدون تو، آینه برایم معنی ندارد. فقط خاطره است. فقط خاطرات تن تو را نشان می‌دهد. می‌روی کنار در. برمی‌گردی سمت من. لبخند آرامی می‌زنی. لب‌هایت هیچ‌وقت این‌گونه سرخ نبوده‌اند. پشت به من می‌کنی. در را باز می‌کنی. صدای بیرون دادن نفست به گوشم می‌رسد. در را پشت سر خود می‌بندی.&lt;BR&gt;□&lt;BR&gt;دیگر فقط مرده‌ای متحرک هستم که خاطرات را مرور می‌کنم. زندگی‌ام تمام شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن۱ : سطر ده و چهارده، قسمت‌هایی از شعر &quot;و حسرتی&quot; از شاملو.&lt;BR&gt;پ.ن۲ : این روزها قدرت‌مندان زورگو از استخوان‌های زیر خروارها خاک هم هراس دارند. حالا فرقی ندارد عکس عزت ابراهیم‌نژاد روی سنگ قبر باشد یا امضای شاملو.&lt;BR&gt;پ.ن۳ : داستانک &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/post-18.aspx&quot; target=_blank&gt;باید مواظب حرف‌زدنم باشم!&lt;/A&gt; را در &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;متیل&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 02:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>که هامون منادی محبت بود و شکیبایی</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://voice.persiangig.com/image/Glass/Khosro-Shakibaei.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من‌ام آری من‌ام&lt;BR&gt;                    که از این‌گونه تلخ می‌گریم&lt;BR&gt;که اینک&lt;BR&gt;          زایش ِ من&lt;BR&gt;از پس ِ دردی چهل ساله&lt;BR&gt;در نگرانی ِ این نیم‌روز ِ تفته&lt;BR&gt;در دامان ِ تو که اطمینان است و پذیرش است&lt;BR&gt;که نوازش است و بخشش است. _&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در نگرانی ِ این لحظه‌ی یاس،&lt;BR&gt;که سایه‌ها دراز می‌شوند&lt;BR&gt;و شب با قدم‌های کوتاه&lt;BR&gt;                                دره را می‌انبارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود&lt;BR&gt;نوازش نبود و&lt;BR&gt;                  بخشش نیود&lt;BR&gt;که این&lt;BR&gt;        همه&lt;BR&gt;              پیروزی ِ حسرت است،&lt;BR&gt;بازآمدن ِ همه بینایی‌هاست&lt;BR&gt;به هنگامی که&lt;BR&gt;                   آفتاب&lt;BR&gt;سفر را&lt;BR&gt;         جاودانه&lt;BR&gt;                  بار بسته است&lt;BR&gt;و دیری نخواهد گذشت&lt;BR&gt;                             که چشم‌انداز&lt;BR&gt;                                               خاطره‌یی خواهد شد&lt;BR&gt;                                                                   و حسرتی&lt;BR&gt;                                                                            و دریغی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;که در این قفس جانوری هست&lt;BR&gt;                                        از نوازش ِ دستان‌ات برانگیخته،&lt;BR&gt;که از حرکتِ آرام ِ این سیاه‌جامه مسافر&lt;BR&gt;به خشمی حیوانی می‌خروشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن1 : قسمت سوم شعر &quot;و حسرتی&quot; از کتاب &quot;مرثیه‌های خاک&quot; سروده‌ی احمد شاملو&lt;BR&gt;پ.ن2 : عکس از &quot;چاوش هماوندی&quot;، جام‌جم&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 23:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشیدن مدام</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>نه کوهِ قاف&lt;BR&gt;           نه تا آسمان&lt;BR&gt;                        نه تا ناهید&lt;BR&gt;مرا به کوچه‌ی محبوب خوب من ببرید&lt;BR&gt;به کوچه باغ پُر از وَهم&lt;BR&gt;                            _ خلوت شاعر_&lt;BR&gt;به طوفِ قامت آن سرو&lt;BR&gt;که سرو باغ اِرم را ز خود خجل می‌کرد&lt;BR&gt;به روز واقعه&lt;BR&gt;             _تابوت من طواف دهید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و اسب اشهب شب&lt;BR&gt;                         در سپیده دم می‌راند&lt;BR&gt;و کوچه باغ که تنها انیس مستی بود&lt;BR&gt;که عاشقانه‌ترین شعر تازه را می‌خواند:&lt;BR&gt;                                 «مرو ز پیشم و هرگز مکن فراموشم&lt;BR&gt;                                 «من آن شراب زده عاشقم،&lt;BR&gt;                                                                  تو آن معشوق&lt;BR&gt;                                 «که از صُراحی چشمت مدام می‌نوشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بیا به پیش من ای دوست&lt;BR&gt;                  _زمانه دشمن خوست&lt;BR&gt;بیا&lt;BR&gt;    بیا&lt;BR&gt;        که ترا من&lt;BR&gt;                   _به وسعت دریا&lt;BR&gt;به وسعت دنیا&lt;BR&gt;به وسعت همه‌ی کاینات&lt;BR&gt;                            دارم دوست 
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;حمید مصدق، اردیبهشت 47، قلهک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;حالا نمی‌شود&lt;BR&gt;کمی بیش‌تر بمانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 23:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غم می‌سراید مدام این روزگار نامرد</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گوشه‌ی حیاط، لم داده بودم روی تاب و صدای جیرجیرک‌های توی حیاط، آن وقت شب جای هر موسیقی دلنشینی را پر کرده بود. شب. سکوت. تنهایی. همه‌اش خاطرات خوش قدیم را دوره می‌کردم؛ شب‌هایی را که زود خاطره شدند. دلم بدجوری هوس گریه کرده بود که صدای در آمد. انگار که کسی آرام با کلید به در بزند. رفتم در را باز کردم. تا دیدمش برعکس ِ همیشه که خوش‌حال می‌شدم، غم تمام دلم را پر کرد. آخر اشک در چشمانش حلقه زده بود. بی آن‌که چیزی بگوید و بگویم، قدم‌هایش را آرام به سمت روبرو برداشت و نشست روی تاب. در را بستم و رفتم نشستم کنارش. تحمل نداشتم حتی به صورتش نگاهی بیاندازم و یا حرفی بزنم. چند دقیقه همان‌طور روی تاب نشسته بودیم. به روبرو خیره شده بود و من به زانوهایش که آرام آرام با جلو و عقب رفتن‌های تاب، خم و راست می‌شدند. تکان‌های تاب به جای آن‌که مثل گهواره خوابم کند، شبیه مویه و شیونی بود که سراسر وجودم را بغض‌آلود می‌کرد. دیگر تاب فروخوردن بغضم را نداشتم. دست چپم را تکیه دادم روی تاب تا بلند شوم. دو دستش را که توی سینه‌اش به هم گره زده بود آورْد جلو و دستم را آرام، محکم گرفت. همین که رو به من کرد بوی خوش تنش پاشید توی صورتم. چشم‌هایم را بستم. گفت: &quot;الان که به چشمات احتیاج دارم می‌بندیشون؟&quot; چشم‌هایم را باز کردم. گفتم: &quot;چی شده؟&quot;. یک‌هو از چشم سمت چپش یک گوله اشک افتاد روی گونه‌اش و سریع سر خورد و افتاد بالای انگشت اشاره‌ی دست راستم. دست چپش را از دستم جدا کرد و برد زیر چادرش. یک تکه کاغذ کاهی کوچک تاشده‌ای را بیرون آورد. با دست راستش، دست چپم را بلند کرد و برد سمت خودش. کاغذ را کف دستم گذاشت و همزمان چشم‌هایش را بست. رو کردم سمت آسمان. آرام بلند شد و رفت سمت در. سر جایم همان‌طور نشسته بودم. تکان نمی‌توانستم بخورم انگار. در را بست و رفت. کاغذ را که باز کردم بغض طولانی‌ام ترکید. قطره‌های اشکم یکی یکی سرازیر می‌شدند روی کاغذ. مرکب ِ روی کاغذ پخش شد و سطرها به هم ریختند. یک قطره روی سطر دوم، روی &quot;بلا نازل شد&quot; چکید، یکی روی &quot;تصادف&quot; در سطر چهارم، دو تا روی &quot;دو روزه توی کما&quot; آخر سطر پنجم و یکی هم روی &quot;20 سالش&quot; وسط سطر ششم. چند تا قطره هم کنار و روی &quot;دکتر گفته تا 3 روز دیگه باید به هوش&quot; چکیده بود. نفهمیدم چرا این قسمت آخری خیس‌تر از جاهای دیگر کاغذ بود. آن‌قدر اشک در چشمانم جمع شده بود که دیگر چیزی نمی‌دیدم. دست راستم را به چشم‌هایم کشیدم. نگاهی به آسمان انداختم که چه‌قدر ابری بود. سرم را پایین آوردم و سطر آخر را نگاه کردم که با کمی فاصله از سطرهای بالایی، و در سمت چپ نوشته شده بود: &quot;درد را آوار می‌کند روی سر بنده‌اش، درمان را می‌گذارد همان‌طور قایم بماند. اصلن چرا دماغ قلدرها و گردن‌کلفت‌های دنیا نباید به خاک مالیده شود؟..&quot;. پاهایم را محکم به زمین فشار دادم. تاب تکان تندی خورد. زانو‌هایم را در بغلم جمع کردم. باد نسبتا خنکی وزید. صورت خیسم کمی سوخت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 442px; HEIGHT: 2px&quot; SIZE=2&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;نادر ابراهیمی&quot; hspace=0 src=&quot;http://naderebrahimi.info/images/bio/141.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و دیگر این‌که &lt;A href=&quot;http://naderebrahimi.info/&quot; target=_blank&gt;نادر ابراهیمی&lt;/A&gt;، هنرمند معاصر و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» پنج‌شنبه ۱۶ خرداد، پس از ۹ سال بیماری در سن ۷۳ سالگی در تهران &lt;A href=&quot;http://radiozamaaneh.com/news/2008/06/post_5192.html&quot; target=_blank&gt;درگذشت&lt;/A&gt;. علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه، ترانه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است.&lt;BR&gt;روحش شاد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;دیگر نوک انگشتانم به حرارت ثانیه‌های پایانی سیگار عادت کرده است.&lt;BR&gt;پ.ن۱ : داستانک &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/post-11.aspx&quot; target=_blank&gt;خجالت&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/post-9.aspx&quot; target=_blank&gt;حرام‌زاده&lt;/A&gt; را در &lt;A href=&quot;http://www.mateel.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;متیل&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;BR&gt;پ.ن۲ : &quot;&lt;A href=&quot;http://www.not8.ir/&quot; target=_blank&gt;محمدرضا&lt;/A&gt;&quot;ی عزیز در همایش جهانی فیزیک در دانشگاه دهلی شرکت کرده و مقاله‌اش حائز رتبه پنجم شده. موفقیت وی را از صمیم جان تبریک می‌گویم و آرزوی توفیق، سلامتی و شادی روزافزون برایش دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 02:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش خبر باشی ای نسیم شمال!</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کنار حوض، اونقده غمگین نشسه بودم که حتی ماهی قرمزه هم طرفم نمیومد. حتی به غذایی که براش ریخته بودم لب نمی‌زد. زار بودم. پریشون بودم. اصن شده تا حالا پریشون باشی؟ شده محل ندی به زلفات که تو صورتت می‌ریزن و اذیتت می‌کنن؟ شده حال نداشته باشی با کسی حرف بزنی؟ حال نداشته باشی به گنجیشکای رو درخت گوش بدی؟ هان؟ خب منم همون‌جور بودم. زار بودم. به هم ریخته بودم. اون‌همه روز بود که غصه سر دلم نشسته بود. زندگیمو گرفته بود. اون‌همه روز بود که میشسم کنج اتاق و زل می‌زدم به پنکه دستی گوشه‌ی اتاق که از دسم ذله شده بود و همش نق و نوق می‌کرد و تا می‌خواسم چن دیقه اتاقُ خنک کنه داد و بی‌داد می‌کشید سرم. اون‌همه روز حتی ستاره هم آرومم نمی‌کرد. اوضاعی بود. یه دس دیگه تو آب زدم. با خودم گفتم شاید ماهی قرمزه این‌بار جوابم نکنه. اما بازم نیومد طرفم. غصه‌م شد. یه‌هو یه نسیمی تو حیاط چرخید و رو آب موج انداخ. پلکام پریدن. با خودم گفتم: &quot;خبری نیس! الکی دلتو خوش نکن!&quot; اما بازم یه‌هویی یه صدایی اومد. یه کسی با کلیدی چیزی زد به در. یه لحظه رومو کردم به طرف در. دوباره برگشتم. با خودم گفتم: &quot;خودم که حال ندارم. بذا دیگرونم بی‌حال نکنم!&quot; بعد شنفتم کلید افتاد تو در و چرخید. فهمیدم کیه. تا اومدم خوش‌حال بشم باز با خودم گفتم: &quot;چرا اون؟ چرا اون این وخت شب اومده؟ چرا باید بی‌حالیم و پریشونیم نصیب اون بشه؟&quot; در واشد. تا پاشدم، قامتش چارچوب در رو پر کرد. یه قدم اومد جُلو. لبخندی زدم. درُ با پشت دسش هل داد و بست. اومد جُلوتر. خنده از لباش پاک نمی‌شد. گف: &quot;سلام&quot;. گفتم: &quot;سلام&quot;. یه‌هو خنده‌م گرفت. گفتم: &quot;بر سر بام بیا! گوشه‌ی ابرو بنُمای!&quot;. بیش‌تر خندید. اونقده که دندونای سفیدشم معلوم شدن. ماهی قرمزه و گنجیشکا رو کامل فراموش کرده بودم. گفتم: &quot;نمیای لب ایوون بشینی؟ یه چیکه صبر کنی چای دم می‌کنم براتا&quot;. گف: &quot;عجله دارم. اومدم خبر بدم و برم.&quot;. برق از چشام پرید. گفتم: &quot;نکنه..&quot; یه‌هو پرید وسط حرفمو همون خبری که منتظرش بودمُ گفت. ... خشکم زده بود از خوش‌حالی. سه قدم رفتم جُلوتر. پیشونیشو بوس کردم. گفتم: &quot;از کیمیای مهر تو زر گشت روی من&quot;. دساشو حلقه زد دور گردنم. بوی گیساش پیچید تو سینه‌م. تا اومدم یه نفس عمیق بکشم در گوشم گف: &quot;این‌همه کوچه پس کوچه رو اومدم تا اولین نفری که خبرُ می‌شنوه تو باشی! همین!&quot;. عقب وایساد. انگاری تو دلم آتیش به پا کرده بودن. عجیب خوش‌حال شده بودم. با دوتا دساش چادرش رو بالا برد و بعد نشوند رو سرش و دور صورتش رو پوشوند. گفتم: &quot;این‌جوری معصوم‌تر میشیا!&quot; خنده‌ای کرد. روشو برگردوند و رفت سمت در. دو قدم رفتم جُلو. درُ باز کرد. برگشت به طرف من. بازم خندید و رفت و درُ بست. برگشتم نشسم لب حوض. تا رومو کردم به آب، دیدم ماهی قرمزه اومده طرفم. دستمو که بردم سمتش از آب پرید بیرون و دوباره شیرجه زد تو حوض. هی این‌طرف و اون‌طرف می‌رفت. دوس داشتم داد بکشم. جیغ بزنم. نمیدونسم از خوش‌حالی چی‌کار کنم. اصن شده تا حالا هوس کنی بری تو بیابون خدا و جیغ بکشی و برقصی از خوش‌حالی؟ شده تا حالا هوس کنی مهمونی بدی یا بری مهمونی؟ همه رو جمع کنی دور خودت؟ شده هوس کنی شیرجه بزنی تو دریا و بعد بیای لب ساحل دراز بکشی و به آسمون و ستاره‌هاش نیگا کنی؟ شده اون‌قد خوش‌حال بشی؟ هان؟ خب منم همون‌جور بودم. صورتمُ بردم پایین‌تر. دسامو بردم تو حوض. مشتامو از آب پر کردم و آوردم بیرون و یه هو پاشیدم به صورتم. یه‌بار دیگه هم این کارُ کردم و بُلن شدم رفتم نشسم لب ایوون. رومو کردم سمت آسمون. گفتم: &quot;خدا جون شکرت!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;[هیچ لحظه ای از این خوشبخت‌تر بوده ای؟!]&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;خط بیستم، &quot;بر سر بام بیا! گوشه‌ی ابرو بنُمای!&quot; رو &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.salehalaa.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;مُمُد جان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt;&quot; گفته.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 03:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارادوکس</title>
<link>http://glassroom.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>     &lt;IMG alt=&quot;I was Here...  by Armindo Dias&quot; hspace=0 src=&quot;http://voice.persiangig.ir/image/Glass/I%20was%20Here...%20%20by%20Armindo%20Dias.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;چگونه آغوش خویش را&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;برای معشوق&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;              بگشایم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;و حال آن‌که&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;شب‌های زیادی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;          با روسپیان و مردانی گناه‌کار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;STRONG&gt;                                   همبستر شده‌ام؟!&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;یعنی&lt;BR&gt;    من&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;FONT size=1&gt;فعل شده‌ام؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 00:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=glassroom&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>glassroom</dc:creator>
<guid>http://glassroom.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
