خلوت من در مرکز شلوغیهای شهر گم بود. یک خانهی چهل و دو-سه متری، کمی آنطرفتر از "چهارراه کشتارگاه". از سر خیابان که راه میافتادم، حدود هفت دقیقهای در کوچهپسکوچهها باید قدم میزدم تا میرسیدم به درب سفیدی که یک پلاک نو و تمیز با دو تکه سیم مفتولی، بالای آن نصب شده بود. روی آن حک شده بود: 15.
خانه در حقیقت فضای خالی کنار یک مجتمع مسکونی چهارطبقه بود که در کنج کوچهای قرار داشت. البته پیشتر قرار بود مسکن سرایدار باشد اما بعد که سرایدار را در گوشهی پارکینگ جا دادند، من آن را اجاره کردم.
جای بسیار ساکت و دنجی بود. مهمتر آنکه غیر از دری که به پارکینگ باز میشد، یک در دیگر به کوچهی پشتی داشت که من همیشه از آن استفاده میکردم. همان درب سفید پلاک 15.
از همهی اینها که بگذریم، هیچکس هم کاری به کارم نداشت. یعنی اصلا هیچ فامیل، آشنا یا دوستی آنجا نداشتم که بخواهد کاری به کارم داشته باشد. نه دوستی بود که میهمان قرارش شوم، نه آشنایی که اتفاقی توی خیابان ببینماش و نه حتی قوم و خویشی که به دیدارم بیاید. و این یکی از دلایلی بود که زندگیام را در آن شهر لذتبخش میکرد. البته نه دلیل اصلی.
تمام قوم و خویش و همسایه و دوستانی که از قبل مرا میشناختند در گوش همدیگر پچپچ میکردند که من افسردهام، دلمردهام، منزوی شدهام و به هزار کوفت و زهرمار دیگر مبتلا شدهام. اهمیتی برایم نداشت. هیچ. آخر در این یک فرصت عمر، آنقدر هستند از این آدمیزادها که از فرط بیکاری مدام سرک میکشند توی زندگی دیگران که نگو. من هم اگر قرار بود زندگیام را با پاسخدادن به حرفهای صد من یک غاز این جماعت بگذرانم که نمیشد. خودم هم مثل آنها میشدم. من زندگی خودم را آنطور که دوست داشتم و برایم دلچسب بود ساخته بودم. با اینهمه تنها نگرانی من این بود که پچپچهای این جماعت به گوش عزیز میرسید و عزیز هی غصه میخورد. هی چند وقت یکبار که مرا میدید میگفت "جونم! مشکلی نداری؟ سالمی؟ سر حالی؟ ننهمحمود میگف شاید چیزخورت کردن. راس میگه؟". من هم دلام نمیآمد اینطور عزیز غصه بخورد و زجر بکشد. آخرش این یک جا را کوتاه آمدم و به عزیز قول دادم تا هر چند وقت یکبار برایش نامه بنویسم. توی نامههایم هم دروغ مینوشتم. آنقدر که مطمئن میشدم عزیز هیچ غصه نمیخورد. بعد هم که میدیدماش خوشحال بود و دربارهی حرفهای توی نامههایم از من میپرسید، دربارهی آدمهایی که باهاشان آشنا شدم، دربارهی کارهایی که توی نامهها گفته بودم میکنم و نمیکنم. اشکالی نداشت. هیچ اشکالی نداشت. نمیتوانستم ببینم "عزیز" آخر عمری غصه بخورد. هر وقت هم بهخاطر دروغهایم احساس گناه میکردم، تا لبخند "عزیز" را میدیدم همه چیز از یادم میرفت.
من زندگیام را دوست داشتم. تنهاییام را. سکوتام را. خلوتهایم را. ناآشناییام با مردمان شهر را. خود شهر را. درختاناش، کوچههایش، آدمهایش، ماشینهای سفیدش، همه را دوست داشتم. من اصلا رفتهبودم تا در تنهایی خودم باشم. تنهای تنها. البته با یک نفر دیگر. با یک نفر که دلیل تمام تنهاییها، خلوتها و سکوتهایم بود. کسی که شلوغی ِ تمام تنهاییهای من بود. کسی که نه چهرهاش را دیده و نه صدایش را شنیده بودم و نه اصلا به این فکر میکردم که روزی بشنوماش، ببینماش یا... . بلکه راحت، آرام و قرار من تنها از سر این بود که میدانستم ساکن همان شهر است، میدانستم هوای آنجا آمیخته با عطر نفسهای اوست، مطمئن بودم که هر روز جای گامهایش روی خیابانها و پیادهروهای آنجا ثبت میشود و هر شب از همان نقطهی زمین به آسمان، به ستاره نگاه میکند، میدانستم حداقل چند تکه ابر از آن حجم ابری که آسمان را میپوشاند برق نگاه او را در دل خود دارد، و وقتی که "مِه"جان میآید لطافت گونههای او را نزد من میآورد تا لمس کنم، با سرانگشتهایم، با گونههایم، تا ببوسم، تا ببوسم. تازه؛ بیشتر دلخوشیام به این بود که با خودم میگفتم از کجا معلوم معشوق من ساکن همین کوچهی ما نیست؟ از کجا معلوم هر روز غروب مثل من به کافهی سر خیابان نمیآید و یا آن ماشین سفیدی که همیشه سر کوچه پارک است مال او نیست؟ از کجا معلوم؟ "خدا"جان خیلی مهربانتر از این حرفهاست. شاید یک روز از همین روزهای خیسام، زنگ خانهام را فشار داد و کاسهی شلهزرد نذری را گرفت جلویم!
زندگی من همینطور بود. در اوج خلوت پر از شلوغی بودم. در اوج تنهایی با "او" بودم. بیرون میرفتم با "او" بودم. خانه بودم با "او" بودم. حتی شبها هم تنها نبودم. اصلا شبها که اوج شلوغی بود. منتظر میماندم "ستاره" بیاید بالای افق بایستد و بعد همان زیرانداز سبز را پهن میکردم کنار پنجره. دراز میکشیدم و آنقدر نگاهش میکردم و درددلها و دلتنگیهایم را به او میگفتم تا خواب مرا میبرد. بعضی وقتها هم تا وقتیکه در آسمان بود و برایم چشمک میفرستاد، بیدار میماندم، و بعد که میرفت من هم میرفتم.
اگر یکنفر، حتی یک نفر، از اوضاع و شرایط زندگیام مطلع بود، باورش نمیشد که تمام سکوت و تنهایی و خلوت را در اوج شلوغی شهر، کمی آنطرفتر از "چهاراره کشتارگاه" برای خودم دستوپا کردهام. و باورش نمیشد که در اوج آن خلوت و تنهایی و سکوت با "او" زندگی میکنم.
زندگی من اینگونه بود؛ خلوت من در مرکز شلوغیهای شهر گم بود.
--------------------------------------
*عاشقانهی حاضر، در پاییز سال گذشته متولد شد. نمیدانم چرا اینقدر طول کشید تا گذاشتماش اینجا. نمیدانم چرا در این یک سال و دوماهی که گذشت، همیشه خیال میکردم همین دیروز است که نوشتماش.
پ.ن۱ : تاخیر در بهروزکردن اتاقام را بگذارید به حساب بیحوصلگیهای سنگین این روزهایم. کاش باور کنید که قدردان ثانیهثانیه درنگ و حضورتان در اتاقام هستم. نیز پوزش میخواهم از "باران" عزیز و جان که قولاش داده بودم تا سطرهای حاضر را دو شب زودتر اینجا بگذارم، و تشکر فراوان از "نیمکت" گرامی که لطف بیکرانی به من دارد و باید زودتر میگفتم که حضور گرمابخشاش سراسر تشویق بود تا "شب یلدا" اتاقام به روز شود.
پ.ن۲ : پس از آوارگی و سکونت در "بلاگفا" و "وردپرس"، بالاخره صاحبخانه شدیم. به همت "درویش" عزیزم، خانهی نو متیل را به پا کردیم. سپاس اگر لینک جدید را جایگزین لینکهای قبلی کنید.
پ.ن۳ : درویش از مال دنیا یک پوست پلنگ بیشتر ندارد که تازگیها آن را از اینجا به اینجا برده.
| یکشنبه 1387/10/22 |




