حالا در همین ثانیهی اکنون «ننهسرما»ی عزیز از راه رسیده و با خودش «زمستانِ» جان را آورده است. و این یکی از مبارکترین اتفاقاتی است که هر سال انتظارش را میکشم. یعنی هرسال اولین باران پاییزی بوی کوچهی خیسخورده را که به مشامام برساند و زلفهایم را که با چکههایش خیس بکند و بعد نفسهای ننهسرما که گونههای خیسام را نوازش بکند، دلام بیتاب میشود و آنقدر بیقراری میکند تا اینکه این شب برسد. همین «شب یلدا». بس که محترم است این شب.
یادمه عزیز میگفت: جونم! از همون اول که خدا زمین و آسمون و خورشید و ماه و ستاره و همهی مخلوقاتاش رو خلق کرد، ماه با یک نیگا عاشق خورشید شد. ولی هیچوقت روش نمیشد بهاش بگه که عاشقشه. تا اینکه بالاخره شب آخر پاییز شد و ماه عزماش رو جزم کرد تا حرف دلاش رو به خورشید بزنه. واسه همینم رفت سر راه خورشید. نگاهی به اینور و اونور انداخت. خبری ازش نبود. ستاره رو دید. بهاش گفت که "من همینجا میگیرم میخوابم، وقتی خورشید اومد منو صدا کن" و گرفت خوابید. بعد که خورشید رسید، ستاره بهاش گفت که ماه از دیشب منتظرش بوده و بعد ماه رو صدا زد و گفت "پاشو! پاشو! خورشید اومده. مگه منتظرش نبودی؟". ماه از خواب پرید و تا خورشید رو دید سریع بلند شد وایساد. دستوپاش رو گم کرده بود. روش نمیشد تو چشمای خورشید نیگا کنه. سرش رو انداخت پایین و خیره شد به کفشای ساقهبلند و طلاییش. با مِنُمِن سلام کرد و خورشید هم با مهربونی جواباش رو داد. ماه گفت "خورشیدخانوم! میدونین چیه؟ یه حرفی رو مدتهاس که میخوام بهاتون بگم اما روم نشده". خورشید گفت "بگو دوست جون! سراپا گوشم!". ماه یکمی اینپا و اونپا کرد و گفت "اومممم، چجور بگم؟" خورشید که تا حالا ماه رو اینقد خجالتی و سربهزیر ندیده بود، همونطور که با تعجب نیگاش میکرد گفت "راحت باش دوست جون! راحت باش و زودتر حرفات رو بگو چون من باس برم آسمون رو روشن کنم". ماه گفت "خب باشه. راسیاتش من از همون روز اولی که شما رو دیدم شیفتهتون شدم. یعنی یه احساسی توی دلم گُر گرفت که تا اونوَخ تجربه نکرده بودم. احساسی که توی وجودم روزبهروز پررنگ و پررنگتر شد. احساس عجیبی که نسبت به هیچکس دیگهای بهام دست نداده". خورشید لُپاش سرخ شده بود و حالا اون بود که سرش رو انداخته بود پایین. ماه اما کمکم احساس راحتی میکرد از اینکه حرف دلاش رو بالاخره تونسته بگه و سرش رو بالا گرفته بود و همونجور که داشت چهرهی معصوم و پر از شرم خورشیدخانوم رو نیگا میکرد ادامه داد "من، من عاشقتون شدم خورشیدخانوم!" عزیز دستی روی سرم کشید و گفت: آره عمرم! اینطوری شد که شب یلدا رسید و ماه بعد از مدتها تونست حرف دلش رو به خورشیدخانوم بگه و برای همین چن دیقه هم خورشیدخانوم دیر رفت توی آسمون و شب یلدا بلندترین شب سال شد. بعد از اون هم خورشید و ماه قرار گذاشتن که هرسال شب یلدا رو با هم جشن بگیرن.
حرفهای عزیز همیشه شیرین و دلچسباند. اما این یکی حرفاش تا آمد مزهی شیرینی را زیر زبانام بیاورد، بغضام را ترکاند. آخر دیدم ماه و خورشید هم این شب را همیشه باهم بودهاند و هستند ولی دریغ از یک «شب یلدا»یی که مجال اندکی مهیا شده باشد تا با معشوق قدری کنار یکدیگر، این شب ِ محترم را بیدار نشسته و به یکدیگر زل زده باشیم تا خود سحر، و قدری گفته باشیم و شنفته باشیم. چه میدانم؟ به قول خودِ عزیزش "شاید همهی اینها از سر جبر روزگار باشد". «شب یلدا»های آن سالها که هنوز همینجا بود گذشت، اکنون هم که دیگر رفته است. برای همیشه. و میدانم که آروزی «یک شب یلدا در کنار او» را به گور خواهم برد، اما باز هم «شب یلدا» برایم غنیمت است. بس که بلند است و میشود با خیال راحت بگذارم اشکهایم جاری باشند تا سطرسطر نامههایش را همینطور که میخوانم، خیس ِ خیس کنند و باز با چشمان تارم بروم سراغ سطر دیگری و نامهی دیگری. بی آنکه مثل دیگر شبها دلهرهی زودرسیدن سحر را داشته باشم. آخر سحر که برسد و همهجا روشن که بشود، آدمها کمکم از خواب بیدار میشوند و مثل همیشه که دوست ندارم اشکهایم را ببینند، بغضام را باید نگه دارم و اشکهایم را باید روی هم انبار کنم تا شب دیگری از راه برسد.
حالا با تمام تنهاییام، همین یک امشب را در کنار خاطرات معشوق و «ستاره»، قدر تمام شبهای سال پاس میدارم.
| یکشنبه 1387/10/01 |




