به مناسبت دهمین سال خاموشی «حمید مصدق»
همینطور روزگار تند و بیرحم ورقام میزند. جلویش را که نمیتوانم بگیرم. زود فردا میشود. بعد، سالها که بگذرد و چینها که روی گونه و پیشانیام بیافتد، سر به عقب میکنم و میبینم همه چیز انگار در یک آن گذشته. انگار نه انگار که هر حادثه، هر ثانیه، هر روز و هر سال یک ظرف زمانی آنقدری را گذرانده است. به همین بیرحمی روزگار ورقام زده است. یک روز به دنیا آمدم. یک روز سر کلاس درس نشستم. یک روز لذت را چشیدم یک روز رنج را. یک روز معنی خوب و بد را فهمیدم. یک روز احساس را جستم. و روز بعد با شعر آشنا شدم. آن وقتها تازه نوجوانی را رها میکردم و هنوز معنی جوانی را نفهمیده بودم که یکهو چند سطر مرا کشاند دنبال خودش. چند سطری که پیاش اسمی نوشته بود؛ «حمید مصدق». بعد هر چه شعر داشت خریدم. با پول. چه ارزان. آنهمه شعر فقط چند هزار تومان. دیگر آن روزها همهاش "تا رهایی" میخواندم. شبها سطرها را یکی یکی از روی کتاب میخواندم. بیدار که میشدم، شعر را بلد بودم. انگار که مال خودم باشد. انگار که تازه باشد. روزها آن را از بر میخواندم. مدام کز میکردم در گوشههای سطرها. لم میدادم کنار یکیشان. با دیگری قهوه میخوردیم. با یک کدام قدم میزدیم. جان میگرفتم از ازدحام آن همه لطافت. اصلا دوست داشتم تا هرچه بیشتر درنگ کنم گوشه به گوشهی سطرها تا شاید چکهچکه عطشام را برطرف کنم. اینطور بود که «حمید مصدق» پس از «فروغ» و «سایه» من و شعر را به هم رسانید.
شعر «حمید مصدق» زبان خاص خودش را دارد. زبانی پر از احساس و مهربانی و ساده که در کوتاهترین مجال ممکن با خوانندهاش ارتباط برقرار میکند. یک وقت از سر اعتراض میگوید "من اگر بنشینم/تو اگر بنشینی/چه کسی برخیزد؟/چه کسی با دشمن بستیزد؟/چه کسی/پنجه در پنجهی هر دشمن ِ دون/آویزد" و با وارد کردن ضربهای به خواننده، او را به فکر وامیدارد و میگوید "قصر ضحاک هنوز آباد است/تو به ویرانی این کاخ بکوش" که برابر ستمکاران آرام نباید نشست. چونان که خود نیز این منش را تا پایان حیاتاش حفظ کرد. دیگر جایی میگوید "و زمانی شده است/که به غیر انسان/هیچ چیز ارزان نیست" و ارزش فراموش شدهی انسان را به خواننده گوشزد میکند. یک هنگام هم جان عاشقاش را سطر به سطر کنار هم میچیند که "من اینک در خیال خویش خواب خوب میبینم/تو میآیی و از باغ تنت صد بوسه میچینم" و کام عاشق را شیرین میکند و خیالش را تا مدتها آرام و آسوده نگه میدارد. همینطور هم جایی دیگر افسوس عاشقی هجرانزده را بلند میکند وقتی میگوید "روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:/«من میشناختم او را/نام تو را همیشه به لب داشت/حتی/در حال احتضار/آن دلشکسته عاشق ِ بینام و بینشان/آن مرد بیقرار". «مصدق» خود شیفتهی «شیخ اجل» بود و بیربط نیست اگر بگویم سادگی و لطافت شعر را از او وام گرفت. آنگونه که شعرش چون شعر «شیخ اجل» سهل و ممتنع بود.
«حمید مصدق» 9 بهمن 1318 در شهرضا متولد شد. عاشقانه زیست. و در 7 آذر 1377 بر اثر سکته قلبی چشم خود را برای همیشه به روی زندگی بست. هرقدر هم که روزگار بگذرد اما از یادها پاک نخواهد شد و برای همیشه نام، شعر و خاطرهاش ماندنی است.
حالا هر سال روز 7ام آذر به یاد این میافتم که شمارهی روزی که من به دنیا آمدم هم 7 است و به خودم میگویم "شاید این که روز رفتن او و آمدن من شمارهشان یکی است و این پیوند عمیق جان من با او و شعرهایش، همه و همه اتفاقی است". حالا سالها از آن روزهای زمستانی که خودم را گم میکردم لابلای سطرهای اشعار «مصدق» میگذرد و هنوز هم شعرهای او همیشه همراهام هستند و از دارایی اندک و باارزشام به حساب میآیند. حالا هنوز شعرهای «مصدق» جزو هدایایی هستند که به معشوق هدیه میکنم. بیمناسبت یا به مناسبتی که بعدها خواهد رسید و انتظارش را میکشم همینطور که روزگار تند و بیرحم ورقام میزند.
--------------------------------------
پ.ن۱ : سال گذشته انتشارات نگاه کلیات اشعار حمید مصدق را که شامل دو کتاب "تا رهایی" و "شیر سرخ" میشود، در یک جلد چاپ کرد. گزارش و عکسهای رونمایی کتاب را اینجا میتوانید بخوانید و ببینید.
پ.ن۲ : زندگینامه «حمید مصدق» در ویکیپدیا
پ.ن۲ : داستانک "خیابان" را در "خانهی جدید متیل" ببینید که تا چند داستانک دیگر کاملا به آنجا خواهیم رفت. اگر لینکی به "خانه ی قبلی متیل" دادهاید، سپاسگزار میشویم "آدرس جدید" را جایگزین کنید.
| پنجشنبه 1387/09/07 |



