تبليغاتX
Glass Room - رویایی که حقیقت شد!
Index
Archive
Contact
رویایی که حقیقت شد!

     Rain by Artur Roszczyn

 

نمی‌دانم! شاید باور نکنید! اما سطرهایی که در ادامه می‌آیند همگی در یکی از همین سه‌شنبه‌های گذشته واقع شدند.
شب بود. خسته‌ی خسته بودم. از کلاس و درس و خواندن و نوشتن. و از همان سوالی که مدت‌هاست برایم بی‌پاسخ مانده؛ چرا باید همه چیز این‌طور اتفاق بیافتد؟ چرا ناگهان آن شب شهریوری باید پس از مدت‌ها - ماه‌ها - کاری بکنم که هیچ نمی‌کردم؟ و بعد چند دقیقه مکالمه و در ادامه عشق. آیا همه‌ی این‌ها اتفاقی بوده؟ یا تقدیری، چیزی؟ آن شب هم در خلال همه‌ی کارها و خستگی‌ها مدام این سوال می‌آمد و فکرم را به هم می‌ریخت. کمی دور و برم را جمع‌وجور کردم. شب از نیمه گذشته بود. رفتم کنار درب اتاق‌ام که به ایوان باز می‌شد. دیدم آسمان ابری است. اما خبری از "باران"جان نبود. یعنی از بعد همان نَم‌نَمک روزهای قبل و ابتدای پاییز، خیلی وقت بود که "باران"جان نیامده بود. نگاه کردم به آسمان که سراسر ابری بود و سرخ. تمام روز قبل را در خانه بودم. از غروب، عجیب بوی باران توی اتاق‌ها پیچیده بود. دَم ِ غروبی هم عزیز رفته بود کنار پنجره‌ی توی هال و کمی بیرون را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم "باران"جان را دیده بود یا نه. اتاق من اما هنوز بوی "باران"جان داشت. بوی زمین خیس‌خورده. درب اتاق را باز کردم. پابرهنه چند قدم تا لب ایوان رفتم. بوی "باران"جان توی ایوان و حیاط هم می‌آمد. بغضم گرفت. آخر این ابرهای سرخ نه بارانی داشتند و نه این‌که آسمان را خلوت می‌کردند تا ستاره دیده شود. آمدم توی اتاق. لباس تن کردم. کاپشن‌ام را پوشیدم. درب خانه را بستم. پایین پله‌ها بند پوتین‌هایم را گره زدم. انگار با این همه عجله، می‌خواستم به دیدار کسی بروم که مدت‌ها است انتظار دیدن‌اش را دارم. درب ساختمان را که باز کردم دیدم چند جایی از کوچه خیس است. عطر "باران"جان شدید فضای کوچه را هم خوش‌بو کرده بود اما اثری ازش نبود. با خودم گفتم "یا تا همین مقداری پیش "باران"جان این‌جا بوده و یا این همسایه‌مان که دارد خانه می‌سازد کوچه را خیس کرده. رو به آسمان از "خدا"جان خواستم "باران"جان را بیاورد. همان‌طور با چشم‌های منتظرم این‌طرف و آن‌طرف کوچه را برانداز کردم. بغض‌ام گرفته بود. درب ساختمان را بستم. وارد کوچه که شدم، یک‌هو احساس کردم گونه‌ام خیس شد. شک کردم. گفتم شاید دارم اشتباه می‌کنم. قدم بعدی یک قطره‌ی دیگر و باز همین‌طور. "باران"جان آمد و با آمدنش هر چه خوشی بود ریخت توی دلم. تا سر کوچه که رسیدم، زمین خیس خیس شده بود. نه این‌که رگبار باشد اما همه‌ی کوچه و خیابان را رنگ و بوی "باران"جان پر کرده بود. از خیابان رد شدم. همه چیز برای خوشی مهیا بود. کوچه‌ی روبرویی را هم رد کردم و رسیدم به مسیر همیشگی. قدم به قدم با خوش‌حالی راه افتادم. از زیر پل رد شدم. کلی با "شب"عزیز و "باران"جان و "ستاره" و "محبوب" و قدری هم با "دود" خلوت کردم. حرف زدم. مسیر همیشگی را تا انتها قدم زدم. برگشتم. هنوز که هنوز "باران"جان بود. این بار در برگشت به پل که رسیدم، قدری زیرش ایستادم و از همان‌جا، در حالی‌که لبه‌ی پل، جلوی چراغ نورافکن را بگیرد، یک دل سیر "باران"حان را نگاه کردم که زیر نور نورافکن کنار خیابان، کاملا تمام حضورش معلوم بود. یاد آن شب زمستانی پارسال افتادم که آمدن "برف"جان را زیر نور همین نورافکن‌ها تماشا می‌کردم. واقعا که لذت بی‌حد و حصری دارد. دوباره در مسیر برگشت به راه افتادم. کمی مانده بود تا آسمان روشن بشود که رسیدم سر کوچه. نه تنها بغضی نداشتم که کلی هم خوش‌حال بودم از آن چه شب خوبی که گذرانده بودم. شبی که فکر نمی‌کردم "باران"جان بیاید. شبی که پس از مدت‌ها شد که خلوتی بکنم و جان تازه‌ای بگیرم. آن هم درست همان وقتی که انتظارش را نداشتم، همه چیز مهیا شده بود. چند قدم مانده بود تا دَم ِ درب ساختمان. خنده از لب‌هایم پاک نمی‌شد. یک لحظه به این فکر کردم که نکند "خدا"جان باران را فقط برای همین ساعت‌های قدم‌زدن‌ام آورده باشد. دوباره غرق شدم در خوشی آن لحظات. نمی‌دانم برای‌تان پیش آمده یا نه؛ هنگامی که نسبت به همه چیز احساس رضایت‌مندی ویژه‌ای داشته باشید. همان احساس را داشتم. می‌دانستم که خواسته‌ی دیگری ندارم. ناگهان همین‌طور که قدم‌هایم به سمت خانه نزدیک‌تر می‌شد، احساس کردم "باران"جان دارد می‌رود. خبری از چکیدن قطره‌ای روی آب‌هایی که کف کوچه جمع شده بودند، نبود. درست روبروی درب خانه - همان‌جا که اولین قطره روی گونه‌ام چکیده بود - فهمیدم دیگر قطره‌ای پایین نمی‌آید. شک کردم. کمی همان‌جا ایستادم. رو کردم سمت آسمان. دریغ از قطره‌ای دیگر. بهت‌زده شده بودم. می‌پرسیدم "یعنی تمام این آمدن و ماندن و رفتن "باران"جان اتفاقی بوده؟". باز هم کمی ماندم تا مطمئن شدم دیگر "باران"جان رفته است. وارد ساختمان شدم. پوتین‌هایم را در جاکفشی گذاشتم. کاپشن‌ام را از تن‌ام درآوردم. لباس‌هایم را عوض کردم. هنوز غرق در حیرت و شادی توامانی بودم. هنوز شب بود و سپیده نیامده بود. مثل همیشه، کنار درب اتاق که به ایوان باز می‌شد دراز کشیدم. سرم را توی بالش فرو کردم. روانداز سبز را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم. هنوز بهت‌زده بودم. از شیشه‌ی در اتاق که به آسمان نگاه کردم دیدم ابرها گوشه‌ای از آسمان را خلوت کرده‌اند و ستاره آمده روبروی چشم‌هایم، بالاتر از افق، ایستاده و دارد مثل همیشه برایم چشمک می‌فرستد. حیرت‌ام بیش‌تر شد. شادی‌ام شدت گرفت. بغض‌ام ترکید. گونه‌هایم خیس شد. کمی قبل از آن‌که سپیده برسد، خواب مرا برد.
گفته بودم که؛ شاید این سطرهای یکی از همین سه‌شنبه‌های گذشته را باور نکنید! نمی‌دانم!


--------------------------------------
آن شب، پنداشتم که حضور ناگهانی "باران"جان بیش از تمام براهینی که فلاسفه اسلامی سرهم می‌کنند حضور "خدا"جان را برایم ثابت کرد.
فردای آن شب تا چند روز هوا همه‌اش ابری و گرفته بود. یک شب رفته بودم پیاده‌روی. به "خدا"جان گفتم "اگر می‌شود این ابرها را ببر تا ستاره را ببینم. برای چند روز. یک روز. دو روز. سه روز. چهار روز. یک هفته. ده روز.". اما آن‌قدر پررویی و زیاده‌خواهی در این خواسته‌ام می‌دیدم که سریع از خیال بیرون‌اش کردم. یک روز بعد آسمان صاف شد. حدود ده شبی گذشت و من هر شب ستاره را سلام می‌کردم. باز هم؛ شاید باور نکنید! نمی‌دانم.


شنبه 1387/09/02

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است