تبليغاتX
Glass Room - مانده‌ام چشم به راهت ای دوست..
Index
Archive
Contact
مانده‌ام چشم به راهت ای دوست..

     by Evgeni Donev

 

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید

 

--------------------------------------
این دنیای مجازی شده مثل درب ِ پشتی ِ خانه‌ی «محبوب»؛ زمان را همین گوشه و کنارها سپری می‌کنم به امید آن‌که شاید از این درب هم رفت‌وشدی کند.
بدون همین امید _ که انگار توخالی است _ زندگی که نمی‌شود. پس بگذارید این امید را در دل‌ام نگه دارم.


یکشنبه 1387/08/12

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است