خواهرهای داماد توری سفیدی را بالای سر عروس و داماد نگه داشتهاند. خواهر عروس دو کله قند را بالای توری، به هم میساید. مرد عاقد نگاهی به موز توی بشقاب میاندازد. دستش را میبرد سمت دفتر بزرگش و خودکار را از وسط آن برمیدارد. داماد نگاهی به عروس میاندازد. عروس به کلمهی "سورة النور" خیره شده است. مرد عاقد انگشتهایش را در هم قفل میکند و میگوید: "برای بار سوم عرض میکنم. عروس خانوم! آیا بنده وکیلم؟". داماد آرام نفس عمیقی میکشد. عروس پلکهایش را میبندد. لبهایش را بر هم میفشارد. داماد به عروس نگاه میکند. عروس یاد پسر جوان کتابفروش میافتد. و یاد اینکه چقدر در خلوتِ کتابفروشی، با هم از عاشقانههایشان گفتهاند. یاد اینکه یک کلمه از آنهمه عاشقانههایش را تا به حال به داماد نگفته است. و به این فکر میکند که لابد دیگر نمیشود در خلوتِ کتابفروشی، روی مبل راحتی بنشیند و به چشمهای جوان کتابفروش که پشت میز نشسته است، زل بزند و با هم صحبت کنند، شعر بخوانند، از دوستداشتنیها و آرزوها و درونیات و افکارشان بگویند. و لابد دیگر این هم نمیشود که دعوت پسر کتابفروش را برای رفتن به کافهای که توی کوچه پسکوچههای روبروی کتابفروشی گم است، قبول کند. عروس چشمهایش را میگشاید. لبهایش را هنوز بر هم فشار میدهد. یادش میافتد همیشه وقتی پسر جوان خم میشد تا قفل کرکرهی کتابفروشی را بزند، به افق نگاه میکرد و در همان حالت با پسر از زیبایی غروب میگفت و اینکه دیگر کمکم ستارهها پیدایشان میشود، بعد با هم به سمت کافه میرفتند. قطرهای از چشم راستاش پایین میچکد و روی "سورة انزلناها" پخش میشود. به این فکر میکند که آیا میشود از آن ثانیهها با داماد بگوید. یا اصلا آیا ثانیهها با داماد، آنقدر عاشقانه میگذرند. آب دهانش را قورت میدهد. میگوید: "بله!".
□
زنهای فامیل کل میکشند. داماد تنش مور مور میشود. مرد عاقد موز را از توی بشقاب برمیدارد. قرآن خیس میشود. پسر کتابفروش سیگارش را توی زیرسیگاری روی میز کافهی کوچه پسکوچههای روبروی کتابفروشی فشار میدهد، دود را با آهی بلند از دهاناش بیرون میدهد و چشمانش را میبندد.
--------------------------------------
محبوبم!
کاش بودید
تا در این روزهای پرکسالت که زیاد نیازتان دارم
برای مجالی
_که کمینه و بیشینهاش با شما_
آرامش میدادید
به تن خسته و ذهن شبانه و بیتابم.
| یکشنبه 1387/08/05 |




