همین پیشترها، شروع کردم روایتی بنویسم از «شب عروسی خواهرم». آنقدر عزیز است که دلم نیامد زود بنویسم و تماماش کنم. مقداری که نوشتم، دست کشیدم و فکر کردم حوالی آن "شب". شب و روز درگیرش بودم تا دیشب که باز هم به یاد آن "شب" تلخ و شیرین، دلتنگی کردم و رو به ستاره خوابام برد. در عالم میانی همه چیز یکسان بود. نه فرازی، نه فرودی، نه رویدادی و نه کسی و چیزی. تا که یکهو خواهرم را دیدم. چه لحظاتی بود! تنها خدا میداند؛ آنقدر از حضور و همراهی خواهرم شگفتزده شده بودم که حاضر نبودم حتی سخنی به میان آورم تا نکند بیهوده باشد و به مذاق خواهرم خوش نیاید. فقط مستقیم پیادهرو را، کنار خواهرم قدم میزدم. البته انگار توی پیادهرو داشتم راه میرفتم که خواهرم ناگهان از پشت سرم رسید و قدمهایش را با من همراه کرد. چهقدر خوشحال شده بودم. آخر نمیدانید؛ خواهرم غنیمتی ناب و نایاب است. بعد با هم رفتیم درون مغازهای و پی قدری آرامش گشتیم. که نداشتند. آمدیم بیرون. باز هم به قدمزدنمان ادامه دادیم. یواشکی با گوشهی چشم راستام نگاهش میکردم. چهرهاش آرامش عجیبی داشت. مثل همیشه. و آرامش زیادی میبخشید به من. بیشتر از همیشه. هر قدمی که برمیداشتم و هر نفسی که میکشیدم، یک گوشهی حواسام سمت خواهرم بود و گوشهی دیگرش سمت هرچه که بود و نبود. حرفهامان مثل قدیمها، به شکلی عجیب از دلهامان رد و بدل میشد. میگفتیم و میشنیدیم بی آنکه لبهایمان تکانی بخورد و صدایی تولید شود. حتی نگاه هم لازم نبود. همینکه در کنار هم قدم میزدیم، همه چیز از فاصلهی یک وجبی دلهامان، میرفت و میآمد. فراتر از تلهپاتی.
اما در کنار همین همراهی دلپذیر، دلهره داشتم که بی هیچ رویداد ناگهانی، هرچه زودتر برسیم و با هم شب را مثل پیشترها بیدار بمانیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و ... . تا رسیدیم به شلوغی دو چهارراه بالاتر از خانه و یکهو هول شدم. تا حواسام را جمع و جور کردم، دیدم خواهرم نیست. همه جا را گشتم. کوچههای اطراف را. پیادهرو و خیابان را. یک لحظه خواهرم را دیدم که میان کوچهپسکوچهها تنها ایستاده بود. نگاهاش به زمین بود و با دست راستاش پالتویی، چیزی را به سینهاش چسبانده بود. دوباره گماش کردم. اینبار پریشانتر شدم. در همان حال که همه جا را میگشتم، عجیب سردم شده بود. کاپشن به تن کرده بودم. سرد بود. بی آنکه برفی، بارانی، چیزی ببارد، یا حتی رد نفسهایم توی هوا مشخص شود. سرد بود. عجیب! اصلا تا به حال نشده بود خوابی چنین شیرین، کابوسام شود. از شدت نگرانی شوکه شده بودم. آنقدر که پر از اشک بودم ولی نمیتوانستم گریه کنم. کمی که سپری شد، دیگر پریشانی فرصت نداد تا همانجور در خواب بمانم. از خواب پریدم. اینطرف و آنطرفام را نگاه کردم. توی اتاق، من تنها بودم با مشتی کتاب و کاغذ. از اینرو به آنرو شدم و دوباره چشمهایم را بستم. نور آفتاب اما اجازه نداد تا خواب به چشمهایم برگردد و دوباره بگردم پی خواهرم. اصلا شاید خواهرم برگشته بود. چه بیداری بدی! پریشان ماندم.
--------------------------------------
عید فطر را به هموطنان مسلمانام شادباش میگویم! با امید به آزادی و شادی ایران و ایرانی!
***یک سال از دعوت آشکارمان گذشت. هرچند بدحالی روزگار بیحواسام کرده، اما یادی از آن روز کردهام.
پ.ن۱ : داستانک پیادهرو را در متیل بخوانید.
پ.ن۲ : حدیث جمالی عزیز، پس از مدتها، باز هم نوشتههایش را در این دنیای مجازی منتشر میکند. در خانهای به نام «وقتی که خواب کم میآورم!!!». خوشحالام.
پ.ن۳ : دو سالگی "نت هشتم" وبلاگ محمدرضا عطایی عزیز را شادباش می گویم!
| سه شنبه 1387/07/09 |



