قبول!اما چه تقدیری است
که پس از آنهمه بیگانگی با کاغذهای نازک و نوشتههای ریز
یکهو و ناگهان
هوس کنی با چشمهایت
بچرخی
ستون به ستون روزنامهای را
و بعد
خبر مرگ عزیزی
که تا همین دیروز میگفتی:
"حتما باید ببینمش"
در ستون کوتاه پایین صفحهی ماقبل آخر
تیز ظاهر شود جلویت.
عقل که از حدقه بیرون میزند و
میفهمی
هیچ فرجی در کار نخواهد بود.
ستونها هم که یکییکی
بر سرت آوار میشوند.
همه چیز از هفدهم شهریور شروع شد. تا این برج _شهریور عزیز را میگویم_، دیگر برایم هم یادآور خاطرات شیرین باشد و هم یادآور لحظههای اندوه. حالا دیگر حواسم باشد یا نه، ثانیهها سپری شدهاند. یکییکی. بی آنکه خبری، هشداری داده باشند. دیگر مجال هیچ چیز نمانده. حالا فقط میشود آه کشید و اشک ریخت و دودی از دهانهی سینه بیرون داد. و به یاد آورد شعرهایی را که هنگامی امید میدادند دیدن شاعرشان را که سکوت گزیده بود. شاعری که در عین روشنایی، اسمش را گم کرده بود میان زمانه. گذاشته بود کسی نشناسدش. گذاشته بود کسی به یاد نیاورد روزی موجی ناب را در اقیانوس پرتلاطم شعر پارسی، از دوردستها به همراه دوستانش حرکت داده بود. حالا دیگر انگار که آب روانی، رودخانهای، چیزی از جلوی چشمانم عبور کند، هرچه تلاش میکنم نمیتوانم درست عکس شاعر را ببینم که پارچهی سفید بلندی دورتادورش پیچیده شده و پایین گودالی خاکی، دراز به دراز افتاده است و کسی سنگهای لحد را، یکییکی، بالای سرش میچیند. نه خبری از پیراهن سبزش هست تا با همه چیز هماهنگ باشد و عکسی را یکدست کند و نه خبری از سیگار میان انگشتانش تا بر خلاف خودش که در چارچوب در آرام منتظر چشمکزدن فلاش دوربین سر خم کرده است، نگران ریختن خاکستر به ته رسیدهی سیگارش شوم. نمیدانم چه سری است که عکسها همه در خاطرم صاف هستند ولی به دیده نمیتوانم صاف ببینمشان. باز آن عکس شاعر را به خاطر میآورم که با پیراهن چگواراییاش، سیگاری به دست داشت و بیاشتیاق به لنز دوربین زل زده بود. حالا دیگر صبر و آرام، به کلی اتاقام را ترک کرده و فکر میکنم به اینکه همه چیز از هفدهم شهریور شروع شد.
| جمعه 1387/07/05 |




