امروز یکسالگی «اتاق شیشهای» است. همین پارسال شانزده شهریور ماه داغ هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی بود که در و دیوار و سقف و کف شیشهای این اتاق را بر چارچوب دل به پا کردم؛ تا شاید پس از مدتها، بیقراریاش کم بشود. [که زیادتر شد.] از ابتدا سعی داشتم تمام زاویههای اتاق، شفاف باشد و بماند تا "کاشکی مرا بخواند!". و سعی داشتم تا تمام حال و هوای این اتاق به یاد معشوق باشد تا مثل الان مدام یادآور او باشد برایم. و آرامبخش؛ اینگونه که اکنون میبینم همهی این سیصد و شصت و پنج روز گذشته، دلتنگیها و اشکهایم را که همه دلهره میشدند و انتظار، در گوشههای این اتاق آرام کردم. اگر مرهمی بود بر خستگی، اگر آرامشی بود بر شکستگی و اگر چکهی خنکی بود بر آتش بیتابیهایم، همه و همه در «اتاق شیشهای» بود. همین اتاقی که از ثانیههای برپاکردنش به این سو، امید داشتم به دیده و شنیده و چشیدهی معشوق برسد. [رسید یا نه؟ هنوز هم انتظارش را میکشم.] و حالا که پیشترها را نگاه میکنم، میبینم چه بسیار ثانیههایی که زیبا خاطره شدند و گوشهگوشهی این اتاق _که مامن و مسکن همیشگیام شده_ جایشان دادهام. چه پیادهروهای شبانه و پر از برگهای رنگارنگ پاییزی و چه خیابانهای برفی و بارانی ساکتی که قدم زدم، چه طلوعهای داغ تابستانی و غروبهای پرسوز و یخ زمستانی که نفس کشیدم، چه پیکانهای سفیدی که شبها از کنار قدمهایم ناشناس عبور کردند و همهشان را دوست داشتم و چه بسیار خاطرات شیرین و خیس دیگری که با حال و هوای این اتاق کاملا آمیخته شدهاند و حالا دیگر هر دو یادآور یکدیگرند. آری! دیگر این اتاق جزء اندک داراییهای پرارزشام شده و تنها مسکنی است که در آن، ایناندازه احساس آسایش، لذت و نیکی دارم. حتی خدا هم اینجا نزدیکتر است و مهربانتر؛ تا بخواهمش فرصت دهد «شانزده شهریور»های درراه را هم جشن بگیرم.
حرف آخر هم اینکه باید بدانید قدردان لطف و مهربانی زیاد شما دوستانی هستم که اندازهی لحظه یا لحظاتی اینجا آمدید و ماندید و سکوت و تنهاییام را نشکستید و شیشههای اتاقم را جلا دادید. و در پاسخ به محبت شما محترمان و مغتنمان، داستان زیبای "نیش عقرب" نوشتهی خانم "بیتا ملکوتی" _که بسیار خاطرهایام کرده_ را به تکتکتان هدیه میکنم، و نیز به این مناسبت که امروز یکسالگی «اتاق شیشهای» است.
| شنبه 1387/06/16 |




