تبليغاتX
Glass Room - با یاد محبوب
Index
Archive
Contact
با یاد محبوب

     Summer Composition With Cat by Floriana Barbu

 

حوالی دو ماه پیش بود که «هندوانه»ی عزیز، «هلو»جان را با خودش آورد تا پس از آن‌همه انتظار، احساس خستگی و رخوت از وجود و زندگی‌ام بیرون برود. لااقل برای اندکی. مخصوصا که «هلو»جان را پس از مدت‌ها ملاقات کردم. گُر گرفته بودم از خوش‌حالی. آخر نمی‌دانید؛ هر دوی آن‌ها قمستی از دارایی اندک من از تمام دار دنیا هستند. آن شب عطر وجود «هلو»جان تمام اتاق را برداشته بود. حتی کاغذها هم به جای آن‌که بوی مرکب بدهند، عطر «هلو» به خود گرفته بودند. از آن هنگام تا به اکنون که هردوشان این‌جا، پیش من، کنار این دریچه که از اتاق‌ام به آسمان گشوده می‌شود حضور دارند، آرامش و لذت در اوقات‌ام جاری شده. وقتی که نگاهشان می‌کنم، چشم‌هاشان برق می‌زند. محبت بی‌کرانی نثار می‌کنند و وجودشان مهربانانه گرما می‌بخشد به تنم. بوی گیس معشوق می‌دهند. گرمای تنش و مزه‌ی لب‌های سرخش را تداعی می‌کنند. مدام. این روزها خوشم. نمی‌دانم راز این همه وابستگی و دلبستگی میان ما چیست؟ می‌نشینیم روبروی هم. تا پاسی از شب. زل می‌زنیم به هم‌دیگر. ستاره‌ها هم می‌شوند لامپ‌های هم‌نشینی‌مان. بی آن‌که اندکی برق مصرف شود. این روزها خوشیم. چشم‌هامان غرق اشک و لب‌هامان پر از لبخند و سکوت. هرچند معشوق رفته است و انگار روزگارم به هجران باید طی شود و به سر برسد، اما همین همراهی با «هندوانه»ی عزیز و «هلو»جان برایم غنیمت است. بسیار. بس که یاد معشوق را به خاطر می‌آورند و خاطراتش را از جلوی ذهن و چشمانم عبور می‌دهند. مخصوصا که آقای فردی [Feredy] هم بیاید بنشیند کنارمان. باید ببینیدش؛ آقای فردی همیشه لبخند به لب دارد. لحظه‌ای اتفاق نمی‌افتد که لبانش بی‌لبخند باشد. با خودش بوی روسری آسمانی معشوق را به محفل‌مان می‌آورد. این روزها اصلا می‌پندارم که چه‌قدر خوش‌بختم. خاصه آن‌که حوالی همین شب‌ها سال‌گشت «هنگامه‌ی عاشق‌شدن» است. روزهای داغی که در خلوت و سکوت جشن می‌گیرمشان. با همین «هندوانه»جان و «هلو»ی عزیز و آقای فردی و البته یک مهمان شیرین‌تر. یک مهمانی که اندکی مانده به سحر، طبق رسم دیرینه، چنین شب‌هایی بالای افق می‌ایستد و مدام چشمک می‌فرستد سمت من. آری؛ ستاره. نگاه که بیاندازمش، ذوق‌زده، سراسر تعجب می‌شوم که دلیل این‌همه چشمک‌های زیبا و بی‌درنگ و ریزودرشت و رنگُ‌وارنگ چیست؟ یادش به‌خیر! پارسال همین روزها بود که «محبوب» از آمدن ستاره برایم نوشت. دوست داشتم اگر این شب‌ها بود، پیش‌دستی می‌کردم و این بار من به او می‌گفتم که:"ستاره این شب‌ها برگشته. ماه‌هایی که نبود تموم شده. حالا تا سال دیگه هر شب میشه نگاهش کرد. با همون چشمک‌های ریز و درشتش مثل همیشه.". چه این شب‌ها خوش‌عطراند! راستی؛ چندین و چند ثانیه‌ی دیگر اگر نفس بکشم و بشود این تپش‌های پرهیجان را سپری کنم، آن‌وقت ماه مبارک را هم درک کرده‌ام. وای که ثانیه‌های ماه رمضان چه گرم‌اند. روزهای خوش‌رنگ و سفره‌های سحری و "ربنا"ی استاد و افطارهای زولبیا بامیه‌ای. تازه این ماه مبارک می‌شود هندوانه و هلو را کنار زولبیا بامیه، وسط سفره‌های سحر و افطار گذاشت.
چه تقارن عجیبی! فصل «هندوانه» و «هلو»، هنگامه‌ی عاشقی، شب‌های آمدن ستاره و رسیدن ماه مبارک!
راستی که جای محبوب خالی است!


--------------------------------------
قرار بود همین امروز خراسان‌گردی‌ام را آغاز کنم. اما روزگار انگار اصلا سر همراهی ندارد. نشد دیگر. بلیت‌ها را پس دادم. باشد برای چند روز دیگر.
پ.ن : داستانک معامله را در متیل بخوانید.


دوشنبه 1387/06/11

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است