سیگار را با دست چپ توی زیرسیگاری خاموش میکنم. سرم را برمیگردانم سمت تو. زل میزنم به چشمهایت. دست راستم را از پشت کمرت بالا میآورم و روی بازویت میگذارم. سرت را آرام گذاشتهای روی کتف راستم، دست راستت را بالای قلبم رها کردی، چشمهایت هنوز بستهاند. سرم را میچسبانم به سرت. دستم را بالاتر میآورم و چند تار مویت را در دست میگیرم. رها میکنم. نوازش میکنم. پیشانیات را میبوسم. صورتم را میچسبانم به سرت. زل میزنم به روسری آسمانیات که روی مبل رها کردی. با خودم میگویم: "کاش میشد از تو بدزدمش. یا پنهانی از تو بگیرمش.". باز نگاه میکنم به چشمهای تو که هنوز بستهاند. دستت را از روی سینهام برمیدارم و انگشتهایم را در انگشتهای تو قفل میکنم. آرام زمزمه میکنم: "ای کاش که دست تو پذیرش نبود/نوازش نبود و بخشش نبود". دستت را بالا میآورم. به چشمهایم میکشم. میگویم: "نوازش نبود". انگشتهایت را میبوسم. دستت را میگذارم روی قلبم. با دستم محکم نگهاش میدارم. سرم را برمیگردانم و صورتت را نگاه میکنم. چشمهایت را گشودهای. میگویی: "دامان تو که اطمینان است و پذیرش است/که نوازش است و بخشش است". خندهام میگیرد. سرت را فشار میدهم به سینهام. میگویم: "کاش همیشه اینطور بود". میگویی: "چطور؟". دستم را روی بازویت میکشم. میگویم: "همینجا. اینهمه نزدیک. آغوش به آغوش. همیشه همینجا بودی.". سرت را بلند میکنی. کمی خودت را پایین میکشی. دست راستت را میگذاری روی سینهام. چانهات را میگذاری روی دستت. و فقط با پنج انگشت فاصله، زل میزنی به چشمهایم. میگویم: "برو. فقط خاطراتت را از من نگیر.". پلک میزنی. نفست را آرام بیرون میدهی. پلک میزنی. قطرهای از چشم راستت پایین میچکد. چشمت را با دستم خشک میکنم. میگویم: "این یکی را نه. تحمل ندارم. این دم آخری قولت را نشکن.". خودت را بالا میکشی و آغوش به آغوش میشویم. سرت را سمت چپ سرم میگذاری. گیسوانت صورتم را میپوشانند. به این فکر میکنم که این آخرین همآغوشی است.
□
لباسهایت را پوشیدهای. کنار آینه روسریات را صاف میکنی و یقهات را جمع و جور نگه میداری. دیگر بدون تو، آینه برایم معنی ندارد. فقط خاطره است. فقط خاطرات تن تو را نشان میدهد. میروی کنار در. برمیگردی سمت من. لبخند آرامی میزنی. لبهایت هیچوقت اینگونه سرخ نبودهاند. پشت به من میکنی. در را باز میکنی. صدای بیرون دادن نفست به گوشم میرسد. در را پشت سر خود میبندی.
□
دیگر فقط مردهای متحرک هستم که خاطرات را مرور میکنم. زندگیام تمام شد.
--------------------------------------
پ.ن۱ : سطر ده و چهارده، قسمتهایی از شعر "و حسرتی" از شاملو.
پ.ن۲ : این روزها قدرتمندان زورگو از استخوانهای زیر خروارها خاک هم هراس دارند. حالا فرقی ندارد عکس عزت ابراهیمنژاد روی سنگ قبر باشد یا امضای شاملو.
پ.ن۳ : داستانک باید مواظب حرفزدنم باشم! را در متیل بخوانید.
| سه شنبه 1387/05/08 |




