تبليغاتX
Glass Room - غم می‌سراید مدام این روزگار نامرد
Index
Archive
Contact
غم می‌سراید مدام این روزگار نامرد

گوشه‌ی حیاط، لم داده بودم روی تاب و صدای جیرجیرک‌های توی حیاط، آن وقت شب جای هر موسیقی دلنشینی را پر کرده بود. شب. سکوت. تنهایی. همه‌اش خاطرات خوش قدیم را دوره می‌کردم؛ شب‌هایی را که زود خاطره شدند. دلم بدجوری هوس گریه کرده بود که صدای در آمد. انگار که کسی آرام با کلید به در بزند. رفتم در را باز کردم. تا دیدمش برعکس ِ همیشه که خوش‌حال می‌شدم، غم تمام دلم را پر کرد. آخر اشک در چشمانش حلقه زده بود. بی آن‌که چیزی بگوید و بگویم، قدم‌هایش را آرام به سمت روبرو برداشت و نشست روی تاب. در را بستم و رفتم نشستم کنارش. تحمل نداشتم حتی به صورتش نگاهی بیاندازم و یا حرفی بزنم. چند دقیقه همان‌طور روی تاب نشسته بودیم. به روبرو خیره شده بود و من به زانوهایش که آرام آرام با جلو و عقب رفتن‌های تاب، خم و راست می‌شدند. تکان‌های تاب به جای آن‌که مثل گهواره خوابم کند، شبیه مویه و شیونی بود که سراسر وجودم را بغض‌آلود می‌کرد. دیگر تاب فروخوردن بغضم را نداشتم. دست چپم را تکیه دادم روی تاب تا بلند شوم. دو دستش را که توی سینه‌اش به هم گره زده بود آورْد جلو و دستم را آرام، محکم گرفت. همین که رو به من کرد بوی خوش تنش پاشید توی صورتم. چشم‌هایم را بستم. گفت: "الان که به چشمات احتیاج دارم می‌بندیشون؟" چشم‌هایم را باز کردم. گفتم: "چی شده؟". یک‌هو از چشم سمت چپش یک گوله اشک افتاد روی گونه‌اش و سریع سر خورد و افتاد بالای انگشت اشاره‌ی دست راستم. دست چپش را از دستم جدا کرد و برد زیر چادرش. یک تکه کاغذ کاهی کوچک تاشده‌ای را بیرون آورد. با دست راستش، دست چپم را بلند کرد و برد سمت خودش. کاغذ را کف دستم گذاشت و همزمان چشم‌هایش را بست. رو کردم سمت آسمان. آرام بلند شد و رفت سمت در. سر جایم همان‌طور نشسته بودم. تکان نمی‌توانستم بخورم انگار. در را بست و رفت. کاغذ را که باز کردم بغض طولانی‌ام ترکید. قطره‌های اشکم یکی یکی سرازیر می‌شدند روی کاغذ. مرکب ِ روی کاغذ پخش شد و سطرها به هم ریختند. یک قطره روی سطر دوم، روی "بلا نازل شد" چکید، یکی روی "تصادف" در سطر چهارم، دو تا روی "دو روزه توی کما" آخر سطر پنجم و یکی هم روی "20 سالش" وسط سطر ششم. چند تا قطره هم کنار و روی "دکتر گفته تا 3 روز دیگه باید به هوش" چکیده بود. نفهمیدم چرا این قسمت آخری خیس‌تر از جاهای دیگر کاغذ بود. آن‌قدر اشک در چشمانم جمع شده بود که دیگر چیزی نمی‌دیدم. دست راستم را به چشم‌هایم کشیدم. نگاهی به آسمان انداختم که چه‌قدر ابری بود. سرم را پایین آوردم و سطر آخر را نگاه کردم که با کمی فاصله از سطرهای بالایی، و در سمت چپ نوشته شده بود: "درد را آوار می‌کند روی سر بنده‌اش، درمان را می‌گذارد همان‌طور قایم بماند. اصلن چرا دماغ قلدرها و گردن‌کلفت‌های دنیا نباید به خاک مالیده شود؟..". پاهایم را محکم به زمین فشار دادم. تاب تکان تندی خورد. زانو‌هایم را در بغلم جمع کردم. باد نسبتا خنکی وزید. صورت خیسم کمی سوخت.

 


نادر ابراهیمی

و دیگر این‌که نادر ابراهیمی، هنرمند معاصر و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» پنج‌شنبه ۱۶ خرداد، پس از ۹ سال بیماری در سن ۷۳ سالگی در تهران درگذشت. علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه، ترانه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است.
روحش شاد!


--------------------------------------
دیگر نوک انگشتانم به حرارت ثانیه‌های پایانی سیگار عادت کرده است.
پ.ن۱ : داستانک خجالت و حرام‌زاده را در متیل بخوانید.
پ.ن۲ : "محمدرضا"ی عزیز در همایش جهانی فیزیک در دانشگاه دهلی شرکت کرده و مقاله‌اش حائز رتبه پنجم شده. موفقیت وی را از صمیم جان تبریک می‌گویم و آرزوی توفیق، سلامتی و شادی روزافزون برایش دارم.


شنبه 1387/03/18

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است