کنار حوض، اونقده غمگین نشسه بودم که حتی ماهی قرمزه هم طرفم نمیومد. حتی به غذایی که براش ریخته بودم لب نمیزد. زار بودم. پریشون بودم. اصن شده تا حالا پریشون باشی؟ شده محل ندی به زلفات که تو صورتت میریزن و اذیتت میکنن؟ شده حال نداشته باشی با کسی حرف بزنی؟ حال نداشته باشی به گنجیشکای رو درخت گوش بدی؟ هان؟ خب منم همونجور بودم. زار بودم. به هم ریخته بودم. اونهمه روز بود که غصه سر دلم نشسته بود. زندگیمو گرفته بود. اونهمه روز بود که میشسم کنج اتاق و زل میزدم به پنکه دستی گوشهی اتاق که از دسم ذله شده بود و همش نق و نوق میکرد و تا میخواسم چن دیقه اتاقُ خنک کنه داد و بیداد میکشید سرم. اونهمه روز حتی ستاره هم آرومم نمیکرد. اوضاعی بود. یه دس دیگه تو آب زدم. با خودم گفتم شاید ماهی قرمزه اینبار جوابم نکنه. اما بازم نیومد طرفم. غصهم شد. یههو یه نسیمی تو حیاط چرخید و رو آب موج انداخ. پلکام پریدن. با خودم گفتم: "خبری نیس! الکی دلتو خوش نکن!" اما بازم یههویی یه صدایی اومد. یه کسی با کلیدی چیزی زد به در. یه لحظه رومو کردم به طرف در. دوباره برگشتم. با خودم گفتم: "خودم که حال ندارم. بذا دیگرونم بیحال نکنم!" بعد شنفتم کلید افتاد تو در و چرخید. فهمیدم کیه. تا اومدم خوشحال بشم باز با خودم گفتم: "چرا اون؟ چرا اون این وخت شب اومده؟ چرا باید بیحالیم و پریشونیم نصیب اون بشه؟" در واشد. تا پاشدم، قامتش چارچوب در رو پر کرد. یه قدم اومد جُلو. لبخندی زدم. درُ با پشت دسش هل داد و بست. اومد جُلوتر. خنده از لباش پاک نمیشد. گف: "سلام". گفتم: "سلام". یههو خندهم گرفت. گفتم: "بر سر بام بیا! گوشهی ابرو بنُمای!". بیشتر خندید. اونقده که دندونای سفیدشم معلوم شدن. ماهی قرمزه و گنجیشکا رو کامل فراموش کرده بودم. گفتم: "نمیای لب ایوون بشینی؟ یه چیکه صبر کنی چای دم میکنم براتا". گف: "عجله دارم. اومدم خبر بدم و برم.". برق از چشام پرید. گفتم: "نکنه.." یههو پرید وسط حرفمو همون خبری که منتظرش بودمُ گفت. ... خشکم زده بود از خوشحالی. سه قدم رفتم جُلوتر. پیشونیشو بوس کردم. گفتم: "از کیمیای مهر تو زر گشت روی من". دساشو حلقه زد دور گردنم. بوی گیساش پیچید تو سینهم. تا اومدم یه نفس عمیق بکشم در گوشم گف: "اینهمه کوچه پس کوچه رو اومدم تا اولین نفری که خبرُ میشنوه تو باشی! همین!". عقب وایساد. انگاری تو دلم آتیش به پا کرده بودن. عجیب خوشحال شده بودم. با دوتا دساش چادرش رو بالا برد و بعد نشوند رو سرش و دور صورتش رو پوشوند. گفتم: "اینجوری معصومتر میشیا!" خندهای کرد. روشو برگردوند و رفت سمت در. دو قدم رفتم جُلو. درُ باز کرد. برگشت به طرف من. بازم خندید و رفت و درُ بست. برگشتم نشسم لب حوض. تا رومو کردم به آب، دیدم ماهی قرمزه اومده طرفم. دستمو که بردم سمتش از آب پرید بیرون و دوباره شیرجه زد تو حوض. هی اینطرف و اونطرف میرفت. دوس داشتم داد بکشم. جیغ بزنم. نمیدونسم از خوشحالی چیکار کنم. اصن شده تا حالا هوس کنی بری تو بیابون خدا و جیغ بکشی و برقصی از خوشحالی؟ شده تا حالا هوس کنی مهمونی بدی یا بری مهمونی؟ همه رو جمع کنی دور خودت؟ شده هوس کنی شیرجه بزنی تو دریا و بعد بیای لب ساحل دراز بکشی و به آسمون و ستارههاش نیگا کنی؟ شده اونقد خوشحال بشی؟ هان؟ خب منم همونجور بودم. صورتمُ بردم پایینتر. دسامو بردم تو حوض. مشتامو از آب پر کردم و آوردم بیرون و یه هو پاشیدم به صورتم. یهبار دیگه هم این کارُ کردم و بُلن شدم رفتم نشسم لب ایوون. رومو کردم سمت آسمون. گفتم: "خدا جون شکرت!"
[هیچ لحظه ای از این خوشبختتر بوده ای؟!]
--------------------------------------
خط بیستم، "بر سر بام بیا! گوشهی ابرو بنُمای!" رو "مُمُد جان" گفته.
| جمعه 1387/03/03 |




