لوییس من را با پدرو آشنا کرد.
پدرو من را با سَم.
لوییس را مدتها ندیدم.
شیفتهی پدرو شدم.
او هم شیفتهی من.
سَم را که با پدرو معاملهی عشق با عشق میکردند،
بیشتر شناختم.
لوییس را مدتها نشنیدم.
عشق سهگانهای شد میان پدرو، سَم و من.
چند بار قایمکی با سَم خلوت کردیم.
انگار هیچ اختلافی میان اندیشهی ما نبود.
پدرو با ما قهر کرد.
بلافاصله از عاشقانههای خود گفتیم،
سیگار کشیدیم،
قدم زدیم.
پدرو از کنار ما رد شد
و هیچکس حرفی نزد.
لوییس تلفن زد.
نه من او را شناختم و نه او من را.
آخر شماره را اشتباه گرفته بود.
هوا سرد و آسمان سفید بود و برف میبارید.
در کافهی پایین خیابان با پدرو و سَم مشروب خوردیم
سیگار کشیدیم
و شام میل کردیم.
عشق سهگانهای ماند میان من، سَم و پدرو.
--------------------------------------
پ.ن۱ : داستانک چاپ سوم قطع صنوبر را در متیل بخوانید.
پ.ن۲ : راز بندِ باز کفشهای پدربزرگ / برای الیزابت
| سه شنبه 1387/02/17 |




