تولدت مبارک!
آری؛ برای گفتن همین یک جمله بود که ایام را یکییکی سپری کردم و برای همین امروز بود که ناصبور و مشتاق انتظار کشیدم و برای همین پُست بود که اتاقم را بهروز نکردم، تا درست همین امروز مقدسترین، همین ۵شنبه 1۵اُم فروردین نازنین، همینجا در 1۵اُمین عاشقانهای که در حصار دیوارهای شیشهای اتاقم برایت مینویسم، شروع بیستوپنجمین بهار پرشکوفه و پرسرخ و سبز باغ زندگیات را تبریک بگویم.
بهراستی که امروز اول بهار است. هرچند که همیشه، لحظه به لحظه، ثانیهگرد تولدت را در خلوتهای ساکت و شبانهام جشن میگیرم اما هیچ زمانی مثل تکرار همین روز قشنگ، مثل اکنون، بهاری نیست، لطف ندارد. بهحق که هر اول بهاری، هر اینچنین روزی، حوالی سالروز همان لحظهای که بهارها پیشتر قدم بر خاک زمین گذاشتی همه چیز رنگ و بوی دیگری میگیرد؛ از آسمان گرفته که خدا میداند این روزها چهقدر خوشگل شده است، و زمین که رخت نو بر تن کرده، و شکوفههای درختان که روی گشودهاند به دیدن این لحظه، و پرندهها که همه عشق چهچه میزنند، تا نسیم که با آمدنش اتاقم را پر میکند از عطر روسری گلدارت که گهگاه گیسوان بلند تو را را در آغوش میگیرد، و ابرها، وای! ابرها! همانهایی که برایم میخواندی: "ابر خاکستری بیباران دلگیر است..." همین نقاشیهایی که از جوهر دلت و با سر زلفانت بر بوم آسمان به تصویر میکشی! ابرها، و باران که هر وقت میبارد به استقبالش میروم تا تمام تن و جانم را شستشو دهد و اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم که باران تداعیکنندهی مرواریدهایی است که از سر محبت برایم ریختی، و دریا، و ماسههای ساحل که بر سینهی دلشان با سرانگشتان ظریفت سلام نثارم کردی _سلامی نادیده که آرزویش برای همیشه به دلم است_، و برف و برف و برف که برف از آن عاشقانههای مشترک من و توست که نه سخن و کلام بلکه احساسها حوالی برف میان دلهامان گذراندیم، و شب که مامن تمام عاشقانههای ساکت و خلوتمان است، محفل تمام خاطرههامان که از برشان کردهام و مدام دورهشان میکنم، و ستارهها که مرا با آنها آشنا کردی، و همهی اشیاء و جانداران، همه و همه رنگ و بوی تازگی میگیرند.
دستهایم را از آب حوض بیرون میآورم و قطرهها را میپاشم روی گلهای شمعدانی باغچه. میروم و مینشینم لب ایوان. دستهایم را در سینه بههم گره میزنم. سر میکنم سمت آسمان. و یکهو مقدار زیادی خنده جاری میشود روی لبهایم از شدت نور و چشمکهای ستاره. سرم را به سمتش نگاه میدارم. میگویم: "کاش من جای آسمان بودم تا چشمانت را سمت من میدوختی و آبی، سیاه یا سفید، به هر رنگی دوست داشتی میماندم تا نگاه تو را از دست ندهم! کاش من زمین بودم و وجود تو را همیشه لمس میکردم و راحتِ خوابهای شبانهات را فراهم میکردم! کاش من نسیم بودم و به وقت صبحگاه که لب پنجره میایستادی یا لب ایوان مینشستی، عمیق تنفسم میکردی تا درون ششها و رگهایت میرفتم! کاش ابر بودم و میایستادم در آسمان و از آبی قاب پنجرهی اتاقت ساعتها نگاهت میکردم! آه! کاش من باران بودم و به وقت قدمزدنهای شبانهات جاری میشدم بر گونههای سرخ و سفیدت! کاش برف بودم تا مثل قبلترها دستانت را برایم میگشودی و سرانگشتانت را لمس میکردم! اصلا کاش روسری گلدارت بودم! آری؛ کاش روسریات بودم تا که همآغوش گیسوانت میگشتم و سرشار از عطر میشدم!". با خودم پیشترها را زمزمه میکنم:
" کاش آن جام طلایی بودم؛
میگرفتی تو مرا وه چه لطیف!
میچشیدی ز لبم باده ناب!
میچشیدی ز لبم با لب خویش! ... "

انگشت سبابه را مینشانم بر سر ورقها. نیت میکنم تو را؛ محبوبی که نه دیدمش، نه شنیدمش، و نه لمسیدمش!
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت نیست چون آینهام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمای قدر میکند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من است
اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم
وای که تفال دلنشینی است و شرح سوز دلم که حضرت حافظ بیان میکند. دیوان را میبندم و میگذارم کنارم. چشمانم را چند لحظه روی هم میگذارم و دوباره باز میکنم و نگاه میکنم به ستاره که کمی رفته است آن طرفتر. پیشتر که نبودی و همین شبها که نیستی سر و جان سمت ستاره دارم که مدام برایم چشمک میزند. و انگار تکهای از توست که تا میبینمش مثل همهی آن وقتها که برایم حرف میزدی، شعر میخواندی، پلک میزدی، سادگیهایت را نثار میکردی و خلوتم را با نفسهایت میآمیختی، سراسر هیجان و شادی میشوم و بیآنکه پلکی بزنم، آنقدر نگاهش میکنم تا از آسمان بالای سرم برود. دیگر برای پیداکردنش نه تاملی میکنم و نه راهنمایی میخواهم تا به من نشانش دهد. همینکه سر به سمت آسمان کنم _اگرچه آسمان کویر باشد_، میبینمش و خدا میداند یکهو و ناگهان درونم گرمیگیرد؛ انگار که تو را دیده باشم. ستاره. ستاره. ستاره. اصلا تمام دلمشغولی روزانهام این است که شب برسد تا بیاید و آسمان تنهاییهایم را بتابد و کمی از دلم بشنود که:
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
ستاره را که مینگرم یاد روزها قبل میافتم؛ آن لحظهای که تو را دیدم و احساس عجیبی در من شعله کشید. احساسی که با دیدن هیچکس و هیچچیز در طول ایامی که نفس کشیدم، مرا فرا نگرفت. احساسی که با بودن و ماندن تو، درون وجودم ثبت شد و تا همیشهی همیشه همراهم است.
روزهایی که با هم بودیم، بیآنکه متوجه چیزی باشم، غرق شده بودم در نگاههایی که به من میکردی، چشمهایی که به من میدوختی، دستهایی که برایم تکان میدادی، درددلهایی که با من به اشتراک میگذاشتی. طلوع رخ میداد. شبهایی که بستر تنهاییمان میشد، بیآنکه از پی کسی یا چیزی انتظار بکشم، لحظهبهلحظه مبهوتتر و شیفتهتر میشدم از سر عاشقانههای شبانهای که با سکوت ممزوج میکردی و برایم مینوشتی، صورتت که شبم را روشن میکرد، تفالی که به دیوان میزدی، اشکهایی که برایم میریختی، و درسهایی که به من میآموختی. غروب جاری میشد. افسوس! افسوس برای آن لحظاتی که زود خاطره شدند. خاطراتی که نثارم کردی تا برای همیشه جاودانه عشق بمانیام و برایت بخوانم:
" آن روز که با تو بودم
بی تو بودم!
امروز که بی توام
با توام! "
و بگویم هرچهقدر هم که باشم و بنویسم و خط بزنم و ببارم، همهاش از سر دلتنگی است، از سر خاطرات مانده از تو. و گرنه به قول خودت:
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
اکنون اینجا نیستی تا عاشقانههایم را ببینی و بخوانی. نیستی ولی این سطرها را هم میمانم تا باز بگویم "تولدت مبارک!" و بگویم از صمیم جان، و بیش از همیشهی پیش تمام خوبیها، زیباییها، شادیها، سلامتیها، کامیابیها، باهمبودنها، صمیمیتها، عشقورزیدنها، دوستداشتنها و بهترینها را همیشه برایت آرزومند و امیدوارم. و مثل پیشتر که البته بیشتر، مدام برایت میخوانم سطرهایی را که نه حضرت حافظ بل سویدای جانم برایت سرود:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
برای بیان حرفهای ناگفتهام و احساسهای از سر سکوت و شبانهام، سطرهایی بسیار لازم است که از عمر کوچک من لبریز میکند. به قول حضرت حافظ:
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محالست که تحریر کنم
پس تمام عاشقانههای شبهای خیس و خلوتم را خلاصه میکنم در جملهای که گفتنش سمت تو، هیچوقت برایم کلیشه نمیشود:
دوستت دارم!
| پنجشنبه 1387/01/15 |




