تبليغاتX
Glass Room - همین!
Index
Archive
Contact
همین!

 "آه!"
     _فقط یک آه بسیار بلند_
این تنها چیزی بود که
وقتی از پنجره‌ی قدی اتاق نشیمن خانه‌ام در طبقه هفتادوهفتم، منظره‌ی شهر را با لذت تماشا می‌کردی و من غرق در تماشای تو و اندامت، گام‌هایم را آرام و بی‌صدا سوی تو برمی‌داشتم و در همان حال سعی می‌کردم تا صدای تپش‌های قلبم _که بلندتر از صدای گام‌هایم بود_ ناگهان به گوش تو نرسد، تا این‌که درست رسیدم پشت سر تو. فقط سه انگشت میان ما فاصله بود. و من دقیقا پانزده ثانیه تمام، بدون هیچ بازدمی، عطر سرشار تن تو را به ذرات تن و وجودم هدیه دادم، بعد ناخودآگاه نفس‌هایم چه پراضطراب، ریخت روی گیسوان جاری و گردن لطیف و شانه‌های نیمه عریان تو که بیشتر به نقاشی عجیبی می‌ماند، و تو برگشتی، روبه‌روی من شدی، چشم‌های خود را بستی، لب‌هایت گشوده‌شدند،
                                                                                 از لب‌هایت خارج شد.
چشم‌هایت هنوز بسته بود.
چشم‌هایم بسته‌شد.
سه انگشتِ فاصله نماند..


دوشنبه 1386/10/10

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است