به دوست عزیز ساعت 9 صبح
درست صد و سی و دو روز پیش بود که از رفتن گفتی. تازه امیدوار شده بودم که از بیرمقی روزها و شبهایم کاسته شود. آخر چند روزی میشد که هر صبح شعر مرا بیدار میکرد و یک لبخند آرام خواب را از چشمانم میگرفت. آن تماس ساعت 9 صبح هم که دلخوشیام را _هرچند با تردید، اما_ بیشتر کرده بود.
این ثانیهها سراسر بوی غریبی دارند. مدتهاست که تکیه کلاممان شده "روزگار غریبی است نازنین!". یعنی پوستمان کلفتتر از این هم میشود؟ آنقدر رنگ مرگ و شکنجه و تجاوز بر روزگارمان پاشیدهاند که شبها هم روسپید شدهاند. هر مجالی که میرسد آمیخته با اندوهیست که دیگر در جانمان ریشه دوانیده. آه از میانهی نفسهامان نمیافتد.
این روزها تمام آن چیزهایی که پیشتر لذتبخش بودند به شدت زودگذر شدهاند. سرعت زودگذریشان کمکم دارد از سرعت نور هم جلو میزند. معشوق هم که نیست تا در حضور دستانش، دستهایم را از بیخانهمانی دربیاورم. بیشتر آشنایان هم که یا خواباند یا خودشان را به خواب زدهاند. در این میان آنچه که برایم باقی مانده است، تک و توک دوستانی هستند که حضور یا همصحبتیشان به داروی خوابآوری میماند که بالا میدهی تا اندکی هم که شده از هیاهوی زندگی خودت را دور نگه داری، با آنکه میدانی دوباره اوضاع میشود همان آش و همان کاسه که بود.
بروم سر اصل مطلب؛ دقیقتر که بخواهم بگویم تو هم یکی از همان اندک دوستانی هستی که گفتم. "باران" _که از لطیفترین پدیدههای این عالم است_ و بسیاری واژه و پدیده و مفهوم آکنده از مهربانی و آرامی را با حضور گرم و سبزت میچینی کنار هم و یکجا میآوری همین حوالی. آنقدر که عطر و بویشان همه جا را پر میکند و نمیدانم کدامشان را برای سپاسگزاری نام ببرم.
برگردم به سطرهای بالا؛ آنجا که "از رفتن گفتی". البته که میدانم هستی اما قدری دور. با اینهمه باز دلتنگی بر احوالم چیرهتر شده است. کاریش نمیشود کرد. نیمی از دارایی اندک من از این روزگار همین دوستانم هستند که گفتم. نمیدانم سرّ حضور تو در آن همصحبتیهای کوتاه چند روز و گاه چند هفته یکبار چه بود که تا حرف رفتن به میان کشیدی، یکهو توی دلم خالی شد. با خودم گفتم همین سرنوشت از پیش رقمخوردهی من است. همین دوریها. همین دوریها که سخت لگد میزنند و دیگر بهشان عادت کردهام.
یعنی پوست من کلفتتر از این هم میشود؟ نمیدانم. هرچه پیش میروم بوی تردید بیشتر و بیشتر از پیش به مشام میرسد. تردید به داشتن همین داراییهای اندک.
حالا که مدتی میگذرد از رفتنت. کاش گفته بودی باران را تا ببارد!
--------------------------------------
پ.ن ۱: زمان انتشار سطرهای پیش رو قرار بود یکی دو روز پس از پست قبلی باشد آنهم در نبود دوست عزیز ساعت ۹ صبح. اما کشیده شد به اکنون. دوست عزیز ساعت ۹ صبح حالا چند روزیست که خیلی زودتر از آنچه قرار بود برگشته و همین حوالی است. ایدون باد!
پ.ن ۲: میدانم. کوتاه زمانی نیست که سطری بر دیوار اتاق شیشهای ننوشتم. رخوت در جان انگشتهایم نفوذ کرده بود. تازگی توانستم کمی تکانشان بدهم. پله پله!
*****سایه جان! نشانیات را نمیدهی؟
| چهارشنبه 1388/09/11 |





قبول!
