تبليغاتX
Glass Room
Index
Archive
Contact
شرح ثانیه‌هایی که به نبودنم پایان داد

به دوست عزیز ساعت ۹ صبح که دلیل حضور دوباره‌ام شد
و خاطره‌ی شیرین و همیشگی‌اش

سلام!
سلام و هزار درود به تک‌تک شما! الهی چشم‌های شمایی که این سطرها را می‌خوانید روشن باشد و دل‌های شما که به اتاق من می‌آیید همچنین!

انگار ما آدم‌ها _ که چشیدن رنج سرنوشت محتوم‌مان است، _ اصلا پند نمی‌گیریم که این روزگار هر حال خوش و ناخوشی نصیب‌مان کند، غیرمنتطره است و نابهنگام. شما را نمی‌دانم! اما من یکی با این‌که همیشه این را به خود گوش‌زد می‌کنم، باز در یک آن فراموشم می‌شود و ناگهان حالی دوباره می‌رسد.

آخرین سطرهایی را که بر سینه‌ی دیوار اتاق شیشه‌ای‌ام چسباندم، 22 دیِ نازنین پارسال بود. یعنی حوالی شش ماه و خرده‌ای پیش. آن‌هم یک عاشقانه‌ی قدیمی! درست از همان روزها بود که زندگی‌نکردن من به طور کامل شروع شد. هرکسی سراغی از این اتاق‌ و آن خزعبلاتم می‌گرفت، می‌گفتم: "همین روزها! منتظرم کمی حالم خوش شود". کم‌کم باورم شده بود حالم که خوب شد، آن‌وقت است که می‌توانم دستی به سر و روی این دو کلبه‌ام بکشم. باورم شده بود و حالم خوش نمی‌شد که هیچ؛ شب و روز بدتر هم می‌شدم. یکی دو ماهی‌ست که اگر باور کنید، بگویم‌تان که نفس هم نمی‌کشم. دو هفته‌ای هم می‌شود که دو تن از دوستانم را برده‌اند. القصه آن‌که زندگی چند وقتی‌ست رسما تعطیل شده.
خب! تا این‌جا همه چیز را داشته باشید!
سه چهار روز نمی‌شود که اتفاقات عجیب و بسیار غیرمنتظره‌ای رخ می‌دهد. مثلا یکی دو روز اول با شعر شروع شد. اول البته از فرط مستی حواسم نبود اما یکهو متوجه شدم. دیگر این‌که یک روز حدود ساعت 9 صبح، نمی‌دانم چه شد که یاد دوست عزیزی افتادم. قلبم که تند زد برای این‌که از حال و سلامتش باخبر شوم سراغ تلفن رفتم، در کم‌تر از یک دقیقه شاید سلام و احوال‌پرسی و خداحافظی کردم. همین که گوشی را گذاشتم احساسی که موقع مکالمه داشتم شدید و شدیدتر شد و به خودم گفتم که "ما درباره یک چیز دیگر هم باید صحبت می‌کردیم" اما چه چیزی؟ نمی‌دانستم. در همان حیص بیص بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. هنوز دنبال آن حرف ِ نزده بودم که باز صدای دوستم را شنیدم. قدر چند کلمه که حرف زد، فهمیدم آن چیزی که دنبالش می‌گشتم همان خبر خوشی است که دارد می‌دهد. باز تعجب من بیش‌تر شد.
آن صبح که شب شد، دو اتفاق خرسند دیگر هم از راه رسید؛ "محبوب"جان آمد سری زد و رفت. هر چند کوتاه، هر چند آرام. اما "محبوب" است دیگر. یک ثانیه حضورش هم کافی‌ست تا به همان شدتی که یک سیاه‌چاله فضایی همه چیز را به درون خود می‌بلعد، سریع خوش‌حالی بریزد توی دلم. صداقتا هم بگویم که در میان این خوش‌آمدها انتظار حضور او را دیگر نداشتم. همان موقع متوجه شدم که یکی دیگر از دوستانم بعد از مدت‌ها از بی قراری‌هایش گفته. باور کنید آن وقت بود که در یک ثانیه همه آن‌چه این دو، سه روز رفته بود از جلوی چشمانم گذشت و شوکه شدم. شوکه شدم و شوکه ماندم.
این همه اتفاق خوش؟ آن هم در دو، سه روز؟ عجیب بود! آخر من همیشه به روزگار مشکوکم. مخصوصا آن‌وقت که خوشی غیرمنتظره‌ای می‌رسد. مطمئن بودم که این‌بار هم باید پشت سر این خوبی‌ها چند نامرادی کت و کلفت از راه برسد و بخت تیره‌ام را نمایان‌تر کند. در همین میانه بود که آشنایی گفت "همان چیزی که آدمی منتظرش باشد، سراغش خواهد آمد. مثلا اگر بگوید بعد هر خوشی، یک ناگواری می‌رسد، می‌رسد". قبول! کمی به فکر رفتم. اما باز هم به این روزگار شک داشتم.
تا این‌که همین دیروز عصر، در هنگامه‌ی شوک و شک بودم که چشم‌تان روز بد نبیند؛ همان دوستی که چند روز پیش صبح ساعت 9 خبر خوشی رسانده بود، کز کرده بود درست روبروی من و با هم صحبت می‌کردیم. غم هویدای چهره‌اش پوشاندنی نبود. همین که لب به سخن باز کرد، گله‌گله قطره‌های اشک از چشمانش جاری شد. عطر نفسش، کل فضا را بارانی کرد. از آن باران‌ها که آسمانش یک‌دست خاکستری‌رنگ است. شده بود به قول خودش خال تابلو! تکِ تک! می‌دانید؛ خصوصیت آدم‌های عاشق همین است. کاریش هم نمی‌شود کرد. عاشق شده باشی دیگر عزیز خلقت و کاینات می‌شوی _ باز هم به قول خودش _، آن‌قدر عزیز که خال تابلو می‌شوی! بی آن‌که روی پیشانی‌ات چیزی نوشته شده باشد، بی آن‌که حرفی بزنی. می‌گفت از این سخن «جبران» که "و  عشق هموراه چيزي است که داده می‌شود و پذيرفته نمی‌شود". می‌گفتم و هر چه شب‌های بلند و یلدایی‌ام بود به خاطرم آمد. این عاشقی البته قسمت خوش قصه بود، ماجرای تلخ، بعد اتفاق می‌افتاد. و ماجرای تلخ‌تر درست همان رفتنش بود. همه چیز را قرار شد بگذارد و برود.
بعد این خوشی‌های نابهنگام، بعد آن حضور "محبوب"، حالا غصه‌ام شده بود. بدجور! قدری تا شب آب خنک به صورتم زدم، آب دهانم را قورت دادم و هزار کار دیگر تا جلوی خودم را بگیرم. شب که رسید دیگر نه مزاحمی بود و نه اشک امانم داد. بعد از مدت‌ها که چشم‌هایم خشک بود، تا خود صبح پُرآب بودند. حالا در بدترین احوالم بودم. درست بشو نبود. گریه دیگر این روزها آرام‌بخش نیست. آن شب نقطه‌ی اوج تمام این چند ماه زندگی‌نکردن بود. این خوشی‌ها همیشه برایم این‌گونه‌اند. نه تنها نمی‌مانند که مثل سراب می‌خواهند گول بزنند. نمی‌دانم! شاید برای آن‌که ناگواری‌یی که پس از آن‌ها در راه است، قابل تحمل‌تر باشد. به هر حال؛ هرچه باشد من دیگر عادت کرده‌ام، می‌شناسم‌شان.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا برسم به این‌جا و بگویم که دیشب، در اوج این بداحوالی‌ها و پس از این‌همه وقت، دستانم با قلم معاشقه کردند و این سطرها متولد شدند. نوشتم آن‌هم در حالی که هیچ خوب نبودم. باز هم خلاف آن‌چه توقع داشتم. یادم رفته بود که همیشه در اوج بداحوالی‌هایم است که دگرگون می‌شوم.
و حالا پس از نزدیک به شش ماه با خجالت از سر حضور همراه و همیشگی‌تان، باز برگشتم پیش شما و از لابلای همین سطرها که می‌خوانید نظاره‌تان می‌کنم. باز خواهم آمد و سطرهای خیس ِ دلتنگی‌ها و خلوتم را، بر سینه‌ی دیوار اتاق شیشه‌ای‌ام خواهم چسباند.
پس بگذارید این را هم بنویسم که: همه چیز زندگی غیرمنتظره است. یادم نرود!


شنبه 1388/05/03
چند روز پیش تا چند سال بعد

خلوت من در مرکز شلوغی‌های شهر گم بود. یک خانه‌ی چهل و دو-سه متری، کمی آن‌طرف‌تر از "چهارراه کشتارگاه". از سر خیابان که راه می‌افتادم، حدود هفت دقیقه‌ای در کوچه‌پس‌کوچه‌ها باید قدم می‌زدم تا می‌رسیدم به درب سفیدی که یک پلاک نو و تمیز با دو تکه سیم مفتولی، بالای آن نصب شده بود. روی آن حک شده بود: 15.
خانه در حقیقت فضای خالی کنار یک مجتمع مسکونی چهارطبقه بود که در کنج کوچه‌ای قرار داشت. البته پیش‌تر قرار بود مسکن سرایدار باشد اما بعد که سرایدار را در گوشه‌ی پارکینگ جا دادند، من آن را اجاره کردم.
جای بسیار ساکت و دنجی بود. مهم‌تر آن‌که غیر از دری که به پارکینگ باز می‌شد، یک در دیگر به کوچه‌ی پشتی داشت که من همیشه از آن استفاده می‌کردم. همان درب سفید پلاک 15.
از همه‌ی این‌ها که بگذریم، هیچ‌کس هم کاری به کارم نداشت. یعنی اصلا هیچ فامیل، آشنا یا دوستی آن‌جا نداشتم که بخواهد کاری به کارم داشته باشد. نه دوستی بود که میهمان قرارش شوم، نه آشنایی که اتفاقی توی خیابان ببینم‌اش و نه حتی قوم و خویشی که به دیدارم بیاید. و این یکی از دلایلی بود که زندگی‌ام را در آن شهر لذت‌بخش می‌کرد. البته نه دلیل اصلی.
تمام قوم و خویش و هم‌سایه و دوستانی که از قبل مرا می‌شناختند در گوش هم‌دیگر پچ‌پچ می‌کردند که من افسرده‌ام، دل‌مرده‌ام، منزوی شده‌ام و به هزار کوفت و زهرمار دیگر مبتلا شده‌ام. اهمیتی برایم نداشت. هیچ. آخر در این یک فرصت عمر، آن‌قدر هستند از این آدمی‌زادها که از فرط بی‌کاری مدام سرک می‌کشند توی زندگی دیگران که نگو. من هم اگر قرار بود زندگی‌ام را با پاسخ‌دادن به حرف‌های صد من یک غاز این جماعت بگذرانم که نمی‌شد. خودم هم مثل آن‌ها می‌شدم. من زندگی خودم را آن‌طور که دوست داشتم و برایم دل‌چسب بود ساخته بودم. با این‌همه تنها نگرانی من این بود که پچ‌پچ‌های این جماعت به گوش عزیز می‌رسید و عزیز هی غصه می‌خورد. هی چند وقت یک‌بار که مرا می‌دید می‌گفت "جونم! مشکلی نداری؟ سالمی؟ سر حالی؟ ننه‌محمود می‌گف شاید چیزخورت کردن. راس می‌گه؟". من هم دل‌ام نمی‌آمد این‌طور عزیز غصه بخورد و زجر بکشد. آخرش این یک جا را کوتاه آمدم و به عزیز قول دادم تا هر چند وقت یک‌بار برایش نامه بنویسم. توی نامه‌هایم هم دروغ می‌نوشتم. آن‌قدر که مطمئن می‌شدم عزیز هیچ غصه نمی‌خورد. بعد هم که می‌دیدم‌اش خوش‌حال بود و درباره‌ی حرف‌های توی نامه‌هایم از من می‌پرسید، درباره‌ی آدم‌هایی که باهاشان آشنا شدم، درباره‌ی کارهایی که توی نامه‌ها گفته بودم می‌کنم و نمی‌کنم. اشکالی نداشت. هیچ اشکالی نداشت. نمی‌توانستم ببینم "عزیز" آخر عمری غصه بخورد. هر وقت هم به‌خاطر دروغ‌هایم احساس گناه می‌کردم، تا لبخند "عزیز" را می‌دیدم همه چیز از یادم می‌رفت.
من زندگی‌ام را دوست داشتم. تنهایی‌ام را. سکوت‌ام را. خلوت‌هایم را. ناآشنایی‌ام با مردمان شهر را. خود شهر را. درختان‌اش، کوچه‌هایش، آدم‌هایش، ماشین‌های سفیدش، همه را دوست داشتم. من اصلا رفته‌بودم تا در تنهایی خودم باشم. تنهای تنها. البته با یک نفر دیگر. با یک نفر که دلیل تمام تنهایی‌ها، خلوت‌ها و سکوت‌هایم بود. کسی که شلوغی ِ تمام تنهایی‌های من بود. کسی که نه چهره‌اش را دیده و نه صدایش را شنیده بودم و نه اصلا به این فکر می‌کردم که روزی بشنوم‌اش، ببینم‌اش یا... . بلکه راحت، آرام و قرار من تنها از سر این بود که می‌دانستم ساکن همان شهر است، می‌دانستم هوای آن‌جا آمیخته با عطر نفس‌های اوست، مطمئن بودم که هر روز جای گام‌هایش روی خیابان‌ها و پیاده‌روهای آن‌جا ثبت می‌شود و هر شب از همان نقطه‌ی زمین به آسمان، به ستاره نگاه می‌کند، می‌دانستم حداقل چند تکه ابر از آن حجم ابری که آسمان را می‌پوشاند برق نگاه او را در دل خود دارد، و وقتی که "مِه"جان می‌آید لطافت گونه‌های او را نزد من می‌آورد تا لمس کنم، با سرانگشت‌هایم، با گونه‌هایم، تا ببوسم، تا ببوسم. تازه؛ بیش‌تر دلخوشی‌ام به این بود که با خودم می‌گفتم از کجا معلوم معشوق من ساکن همین کوچه‌ی ما نیست؟ از کجا معلوم هر روز غروب مثل من به کافه‌ی سر خیابان نمی‌آید و یا آن ماشین سفیدی که همیشه سر کوچه پارک است مال او نیست؟ از کجا معلوم؟ "خدا"جان خیلی مهربان‌تر از این حرف‌هاست. شاید یک روز از همین روزهای خیس‌ام، زنگ خانه‌ام را فشار داد و کاسه‌ی شله‌زرد نذری را گرفت جلویم!
زندگی من همین‌طور بود. در اوج خلوت پر از شلوغی بودم. در اوج تنهایی با "او" بودم. بیرون می‌رفتم با "او" بودم. خانه بودم با "او" بودم. حتی شب‌ها هم تنها نبودم. اصلا شب‌ها که اوج شلوغی بود. منتظر می‌ماندم "ستاره" بیاید بالای افق بایستد و بعد همان زیرانداز سبز را پهن می‌کردم کنار پنجره. دراز می‌کشیدم و آن‌قدر نگاهش می‌کردم و درددل‌ها و دلتنگی‌هایم را به او می‌گفتم تا خواب مرا می‌برد. بعضی وقت‌ها هم تا وقتی‌که در آسمان بود و برایم چشمک می‌فرستاد، بیدار می‌ماندم، و بعد که می‌رفت من هم می‌رفتم.
اگر یک‌نفر، حتی یک نفر، از اوضاع و شرایط زندگی‌ام مطلع بود، باورش نمی‌شد که تمام سکوت و تنهایی و خلوت را در اوج شلوغی شهر، کمی آن‌طرف‌تر از "چهاراره کشتارگاه" برای خودم دست‌وپا کرده‌ام. و باورش نمی‌شد که در اوج آن خلوت و تنهایی و سکوت با "او" زندگی می‌کنم.
زندگی من این‌گونه بود؛ خلوت من در مرکز شلوغی‌های شهر گم بود.


--------------------------------------
*عاشقانه‌ی حاضر، در پاییز سال گذشته متولد شد. نمی‌دانم چرا این‌قدر طول کشید تا گذاشتم‌اش این‌جا. نمی‌دانم چرا در این یک سال و دوماهی که گذشت، همیشه خیال می‌کردم همین دیروز است که نوشتم‌اش.
پ.ن۱ : تاخیر در به‌روزکردن اتاق‌ام را بگذارید به حساب بی‌حوصلگی‌های سنگین این روزهایم. کاش باور کنید که قدردان ثانیه‌ثانیه درنگ و حضورتان در اتاق‌ام هستم. نیز پوزش می‌خواهم از "
باران" عزیز و جان که قول‌اش داده بودم تا سطرهای حاضر را دو شب زودتر این‌جا بگذارم، و تشکر فراوان از "نیمکت" گرامی که لطف بی‌کرانی به من دارد و باید زودتر می‌گفتم که حضور گرمابخش‌اش سراسر تشویق بود تا "شب یلدا" اتاق‌ام به روز شود.
پ.ن۲ : پس از آوارگی و سکونت در "
بلاگفا" و "وردپرس"، بالاخره صاحب‌خانه شدیم. به همت "درویش" عزیزم، خانه‌ی نو متیل را به پا کردیم. سپاس اگر لینک جدید را جای‌گزین لینک‌های قبلی کنید.
پ.ن۳ : درویش از مال دنیا یک پوست پلنگ بیش‌تر ندارد که تازگی‌ها آن را از
این‌جا به این‌جا برده.


یکشنبه 1387/10/22
شب یلدا؛ بی‌یلدای زلف یار

حالا در همین ثانیه‌ی اکنون «ننه‌سرما»ی عزیز از راه رسیده و با خودش «زمستانِ» جان را آورده است. و این یکی از مبارک‌ترین اتفاقاتی است که هر سال انتظارش را می‌کشم. یعنی هرسال اولین باران پاییزی بوی کوچه‌ی خیس‌خورده را که به مشام‌ام برساند و زلف‌هایم را که با چکه‌هایش خیس بکند و بعد نفس‌های ننه‌سرما که گونه‌های خیس‌ام را نوازش بکند، دل‌ام بی‌تاب می‌شود و آن‌قدر بی‌قراری می‌کند تا این‌که این شب برسد. همین «شب یلدا». بس که محترم است این شب.
یادمه عزیز می‌گفت: جونم! از همون اول که خدا زمین و آسمون و خورشید و ماه و ستاره و همه‌ی مخلوقات‌اش رو خلق کرد، ماه با یک نیگا عاشق خورشید شد. ولی هیچ‌وقت روش نمی‌شد به‌اش بگه که عاشقشه. تا این‌که بالاخره شب آخر پاییز شد و ماه عزم‌اش رو جزم کرد تا حرف دل‌اش رو به خورشید بزنه. واسه همینم رفت سر راه خورشید. نگاهی به این‌ور و اون‌ور انداخت. خبری ازش نبود. ستاره رو دید. به‌اش گفت که "من همین‌جا می‌گیرم می‌خوابم، وقتی خورشید اومد منو صدا کن" و گرفت خوابید. بعد که خورشید رسید، ستاره به‌اش گفت که ماه از دیشب منتظرش بوده و بعد ماه رو صدا زد و گفت "پاشو! پاشو! خورشید اومده. مگه منتظرش نبودی؟". ماه از خواب پرید و تا خورشید رو دید سریع بلند شد وایساد. دست‌وپاش رو گم کرده بود. روش نمی‌شد تو چشمای خورشید نیگا کنه. سرش رو انداخت پایین و خیره شد به کفشای ساقه‌بلند و طلاییش. با مِنُ‌مِن سلام کرد و خورشید هم با مهربونی جواب‌اش رو داد. ماه گفت "خورشیدخانوم! می‌دونین چیه؟ یه حرفی رو مدت‌هاس که می‌خوام به‌اتون بگم اما روم نشده". خورشید گفت "بگو دوست جون! سراپا گوشم!". ماه یکمی این‌پا و اون‌پا کرد و گفت "اوم‌م‌م‌م، چجور بگم؟" خورشید که تا حالا ماه رو این‌قد خجالتی و سربه‌زیر ندیده بود، همون‌طور که با تعجب نیگاش می‌کرد گفت "راحت باش دوست جون! راحت باش و زودتر حرف‌ات رو بگو چون من باس برم آسمون رو روشن کنم". ماه گفت "خب باشه. راسیاتش من از همون روز اولی که شما رو دیدم شیفته‌تون شدم. یعنی یه احساسی توی دلم گُر گرفت که تا اون‌وَخ تجربه نکرده بودم. احساسی که توی وجودم روزبه‌روز پررنگ و پررنگ‌تر شد. احساس عجیبی که نسبت به هیچ‌کس دیگه‌ای به‌ام دست نداده". خورشید لُپاش سرخ شده بود و حالا اون بود که سرش رو انداخته بود پایین. ماه اما کم‌کم احساس راحتی می‌کرد از این‌که حرف دل‌اش رو بالاخره تونسته بگه و سرش رو بالا گرفته بود و همون‌جور که داشت چهره‌ی معصوم و پر از شرم خورشیدخانوم رو نیگا می‌کرد ادامه داد "من، من عاشقتون شدم خورشیدخانوم!" عزیز دستی روی سرم کشید و گفت: آره عمرم! این‌طوری شد که شب یلدا رسید و ماه بعد از مدت‌ها تونست حرف دلش رو به خورشیدخانوم بگه و برای همین چن دیقه هم خورشیدخانوم دیر رفت توی آسمون و شب یلدا بلندترین شب سال شد. بعد از اون هم خورشید و ماه قرار گذاشتن که هرسال شب یلدا رو با هم جشن بگیرن.
حرف‌های عزیز همیشه شیرین و دلچسب‌اند. اما این یکی حرف‌اش تا آمد مزه‌ی شیرینی را زیر زبان‌ام بیاورد، بغض‌ام را ترکاند. آخر دیدم ماه و خورشید هم این شب را همیشه باهم بوده‌اند و هستند ولی دریغ از یک «شب یلدا»یی که مجال اندکی مهیا شده باشد تا با معشوق قدری کنار یک‌دیگر، این شب ِ محترم را بیدار نشسته و به یک‌دیگر زل زده باشیم تا خود سحر، و قدری گفته باشیم و شنفته باشیم. چه می‌دانم؟ به قول خودِ عزیزش "شاید همه‌ی این‌ها از سر جبر روزگار باشد". «شب یلدا»های آن سال‌ها که هنوز همین‌جا بود گذشت، اکنون هم که دیگر رفته است. برای همیشه. و می‌دانم که آروزی «یک شب یلدا در کنار او» را به گور خواهم برد، اما باز هم «شب یلدا» برایم غنیمت است. بس که بلند است و می‌شود با خیال راحت بگذارم اشک‌هایم جاری باشند تا سطرسطر نامه‌هایش را همین‌طور که می‌خوانم، خیس ِ خیس کنند و باز با چشمان تارم بروم سراغ سطر دیگری و نامه‌ی دیگری. بی آن‌که مثل دیگر شب‌ها دلهره‌ی زودرسیدن سحر را داشته باشم. آخر سحر که برسد و همه‌جا روشن که بشود، آدم‌ها کم‌کم از خواب بیدار می‌شوند و مثل همیشه که دوست ندارم اشک‌هایم را ببینند، بغض‌ام را باید نگه دارم و اشک‌هایم را باید روی هم انبار کنم تا شب دیگری از راه برسد.
حالا با تمام تنهایی‌ام، همین یک امشب را در کنار خاطرات معشوق و «ستاره»، قدر تمام شب‌های سال پاس می‌دارم.


یکشنبه 1387/10/01
راستی شعر تو را او می‌خوانْد؟

    

 

به مناسبت دهمین سال خاموشی «حمید مصدق»

همین‌طور روزگار تند و بی‌رحم ورق‌ام می‌زند. جلویش را که نمی‌توانم بگیرم. زود فردا می‌شود. بعد، سال‌ها که بگذرد و چین‌ها که روی گونه و پیشانی‌ام بیافتد، سر به عقب می‌کنم و می‌بینم همه چیز انگار در یک آن گذشته. انگار نه انگار که هر حادثه، هر ثانیه، هر روز و هر سال یک ظرف زمانی آن‌قدری را گذرانده است. به همین بی‌رحمی روزگار ورق‌ام زده است. یک روز به دنیا آمدم. یک روز سر کلاس درس نشستم. یک روز لذت را چشیدم یک روز رنج را. یک روز معنی خوب و بد را فهمیدم. یک روز احساس را جستم. و روز بعد با شعر آشنا شدم. آن وقت‌ها تازه نوجوانی را رها می‌کردم و هنوز معنی جوانی را نفهمیده بودم که یک‌هو چند سطر مرا کشاند دنبال خودش. چند سطری که پی‌اش اسمی نوشته بود؛ «حمید مصدق». بعد هر چه شعر داشت خریدم. با پول. چه ارزان. آن‌همه شعر فقط چند هزار تومان. دیگر آن روزها همه‌اش "تا رهایی" می‌خواندم. شب‌ها سطرها را یکی یکی از روی کتاب می‌خواندم. بیدار که می‌شدم، شعر را بلد بودم. انگار که مال خودم باشد. انگار که تازه باشد. روزها آن را از بر می‌خواندم. مدام کز می‌کردم در گوشه‌های سطرها. لم می‌دادم کنار یکی‌شان. با دیگری قهوه می‌خوردیم. با یک کدام قدم می‌زدیم. جان می‌گرفتم از ازدحام آن همه لطافت. اصلا دوست داشتم تا هرچه بیش‌تر درنگ کنم گوشه به گوشه‌ی سطرها تا شاید چکه‌چکه عطش‌ام را برطرف کنم. این‌طور بود که «حمید مصدق» پس از «فروغ» و «سایه» من و شعر را به هم رسانید.
شعر «حمید مصدق» زبان خاص خودش را دارد. زبانی پر از احساس و مهربانی و ساده که در کوتاه‌ترین مجال ممکن با خواننده‌اش ارتباط برقرار می‌کند. یک وقت از سر اعتراض می‌گوید "من اگر بنشینم/تو اگر بنشینی/چه کسی برخیزد؟/چه کسی با دشمن بستیزد؟/چه کسی/پنجه در پنجه‌ی هر دشمن ِ دون/آویزد" و با وارد کردن ضربه‌ای به خواننده، او را به فکر وامی‌دارد و می‌گوید "قصر ضحاک هنوز آباد است/تو به ویرانی این کاخ بکوش" که برابر ستمکاران آرام نباید نشست. چونان که خود نیز این منش را تا پایان حیات‌اش حفظ کرد. دیگر جایی می‌گوید "و زمانی شده است/که به غیر انسان/هیچ چیز ارزان نیست" و ارزش فراموش شده‌ی انسان را به خواننده گوشزد می‌کند. یک هنگام هم جان عاشق‌اش را سطر به سطر کنار هم می‌چیند که "من اینک در خیال خویش خواب خوب می‌بینم/تو می‌آیی و از باغ تنت صد بوسه می‌چینم" و کام عاشق را شیرین می‌کند و خیالش را تا مدت‌ها آرام و آسوده نگه می‌دارد. همین‌طور هم جایی دیگر افسوس عاشقی هجران‌زده را بلند می‌کند وقتی می‌گوید "روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:/«من می‌شناختم او را/نام تو را همیشه به لب داشت/حتی/در حال احتضار/آن دلشکسته عاشق ِ بی‌نام و بی‌نشان/آن مرد بی‌قرار". «مصدق» خود شیفته‌ی «شیخ اجل» بود و بی‌ربط نیست اگر بگویم سادگی و لطافت شعر را از او وام گرفت. آن‌گونه که شعرش چون شعر «شیخ اجل» سهل و ممتنع بود.
«حمید مصدق» 9 بهمن 1318 در شهرضا متولد شد. عاشقانه زیست. و در 7 آذر 1377 بر اثر سکته قلبی چشم خود را برای همیشه به روی زندگی بست. هرقدر هم که روزگار بگذرد اما از یادها پاک نخواهد شد و برای همیشه نام، شعر و خاطره‌اش ماندنی است.
حالا هر سال روز 7ام آذر به یاد این می‌افتم که شماره‌ی روزی که من به دنیا آمدم هم 7 است و به خودم می‌گویم "شاید این که روز رفتن او و آمدن من شماره‌شان یکی است و این پیوند عمیق جان من با او و شعرهایش، همه و همه اتفاقی است". حالا سال‌ها از آن روزهای زمستانی که خودم را گم می‌کردم لابلای سطرهای اشعار «مصدق» می‌گذرد و هنوز هم شعرهای او همیشه همراه‌ام هستند و از دارایی اندک و باارزش‌ام به حساب می‌آیند. حالا هنوز شعرهای «مصدق» جزو هدایایی هستند که به معشوق هدیه می‌کنم. بی‌مناسبت یا به مناسبتی که بعدها خواهد رسید و انتظارش را می‌کشم همین‌طور که روزگار تند و بی‌رحم ورق‌ام می‌زند.


--------------------------------------
پ.ن۱ : سال گذشته انتشارات نگاه کلیات اشعار حمید مصدق را که شامل دو کتاب "تا رهایی" و "شیر سرخ" می‌شود، در یک جلد چاپ کرد. گزارش و عکس‌های رونمایی کتاب را این‌جا می‌توانید بخوانید و ببینید.
پ.ن۲ : زندگی‌نامه «حمید مصدق» در ویکی‌پدیا
پ.ن۲ : داستانک "خیابان" را در "خانه‌ی جدید متیل" ببینید که تا چند داستانک دیگر کاملا به
آن‌جا خواهیم رفت. اگر لینکی به "خانه ی قبلی متیل" داده‌اید، سپاس‌گزار می‌شویم "آدرس جدید" را جایگزین کنید.


پنجشنبه 1387/09/07
رویایی که حقیقت شد!

     Rain by Artur Roszczyn

 

نمی‌دانم! شاید باور نکنید! اما سطرهایی که در ادامه می‌آیند همگی در یکی از همین سه‌شنبه‌های گذشته واقع شدند.
شب بود. خسته‌ی خسته بودم. از کلاس و درس و خواندن و نوشتن. و از همان سوالی که مدت‌هاست برایم بی‌پاسخ مانده؛ چرا باید همه چیز این‌طور اتفاق بیافتد؟ چرا ناگهان آن شب شهریوری باید پس از مدت‌ها - ماه‌ها - کاری بکنم که هیچ نمی‌کردم؟ و بعد چند دقیقه مکالمه و در ادامه عشق. آیا همه‌ی این‌ها اتفاقی بوده؟ یا تقدیری، چیزی؟ آن شب هم در خلال همه‌ی کارها و خستگی‌ها مدام این سوال می‌آمد و فکرم را به هم می‌ریخت. کمی دور و برم را جمع‌وجور کردم. شب از نیمه گذشته بود. رفتم کنار درب اتاق‌ام که به ایوان باز می‌شد. دیدم آسمان ابری است. اما خبری از "باران"جان نبود. یعنی از بعد همان نَم‌نَمک روزهای قبل و ابتدای پاییز، خیلی وقت بود که "باران"جان نیامده بود. نگاه کردم به آسمان که سراسر ابری بود و سرخ. تمام روز قبل را در خانه بودم. از غروب، عجیب بوی باران توی اتاق‌ها پیچیده بود. دَم ِ غروبی هم عزیز رفته بود کنار پنجره‌ی توی هال و کمی بیرون را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم "باران"جان را دیده بود یا نه. اتاق من اما هنوز بوی "باران"جان داشت. بوی زمین خیس‌خورده. درب اتاق را باز کردم. پابرهنه چند قدم تا لب ایوان رفتم. بوی "باران"جان توی ایوان و حیاط هم می‌آمد. بغضم گرفت. آخر این ابرهای سرخ نه بارانی داشتند و نه این‌که آسمان را خلوت می‌کردند تا ستاره دیده شود. آمدم توی اتاق. لباس تن کردم. کاپشن‌ام را پوشیدم. درب خانه را بستم. پایین پله‌ها بند پوتین‌هایم را گره زدم. انگار با این همه عجله، می‌خواستم به دیدار کسی بروم که مدت‌ها است انتظار دیدن‌اش را دارم. درب ساختمان را که باز کردم دیدم چند جایی از کوچه خیس است. عطر "باران"جان شدید فضای کوچه را هم خوش‌بو کرده بود اما اثری ازش نبود. با خودم گفتم "یا تا همین مقداری پیش "باران"جان این‌جا بوده و یا این همسایه‌مان که دارد خانه می‌سازد کوچه را خیس کرده. رو به آسمان از "خدا"جان خواستم "باران"جان را بیاورد. همان‌طور با چشم‌های منتظرم این‌طرف و آن‌طرف کوچه را برانداز کردم. بغض‌ام گرفته بود. درب ساختمان را بستم. وارد کوچه که شدم، یک‌هو احساس کردم گونه‌ام خیس شد. شک کردم. گفتم شاید دارم اشتباه می‌کنم. قدم بعدی یک قطره‌ی دیگر و باز همین‌طور. "باران"جان آمد و با آمدنش هر چه خوشی بود ریخت توی دلم. تا سر کوچه که رسیدم، زمین خیس خیس شده بود. نه این‌که رگبار باشد اما همه‌ی کوچه و خیابان را رنگ و بوی "باران"جان پر کرده بود. از خیابان رد شدم. همه چیز برای خوشی مهیا بود. کوچه‌ی روبرویی را هم رد کردم و رسیدم به مسیر همیشگی. قدم به قدم با خوش‌حالی راه افتادم. از زیر پل رد شدم. کلی با "شب"عزیز و "باران"جان و "ستاره" و "محبوب" و قدری هم با "دود" خلوت کردم. حرف زدم. مسیر همیشگی را تا انتها قدم زدم. برگشتم. هنوز که هنوز "باران"جان بود. این بار در برگشت به پل که رسیدم، قدری زیرش ایستادم و از همان‌جا، در حالی‌که لبه‌ی پل، جلوی چراغ نورافکن را بگیرد، یک دل سیر "باران"حان را نگاه کردم که زیر نور نورافکن کنار خیابان، کاملا تمام حضورش معلوم بود. یاد آن شب زمستانی پارسال افتادم که آمدن "برف"جان را زیر نور همین نورافکن‌ها تماشا می‌کردم. واقعا که لذت بی‌حد و حصری دارد. دوباره در مسیر برگشت به راه افتادم. کمی مانده بود تا آسمان روشن بشود که رسیدم سر کوچه. نه تنها بغضی نداشتم که کلی هم خوش‌حال بودم از آن چه شب خوبی که گذرانده بودم. شبی که فکر نمی‌کردم "باران"جان بیاید. شبی که پس از مدت‌ها شد که خلوتی بکنم و جان تازه‌ای بگیرم. آن هم درست همان وقتی که انتظارش را نداشتم، همه چیز مهیا شده بود. چند قدم مانده بود تا دَم ِ درب ساختمان. خنده از لب‌هایم پاک نمی‌شد. یک لحظه به این فکر کردم که نکند "خدا"جان باران را فقط برای همین ساعت‌های قدم‌زدن‌ام آورده باشد. دوباره غرق شدم در خوشی آن لحظات. نمی‌دانم برای‌تان پیش آمده یا نه؛ هنگامی که نسبت به همه چیز احساس رضایت‌مندی ویژه‌ای داشته باشید. همان احساس را داشتم. می‌دانستم که خواسته‌ی دیگری ندارم. ناگهان همین‌طور که قدم‌هایم به سمت خانه نزدیک‌تر می‌شد، احساس کردم "باران"جان دارد می‌رود. خبری از چکیدن قطره‌ای روی آب‌هایی که کف کوچه جمع شده بودند، نبود. درست روبروی درب خانه - همان‌جا که اولین قطره روی گونه‌ام چکیده بود - فهمیدم دیگر قطره‌ای پایین نمی‌آید. شک کردم. کمی همان‌جا ایستادم. رو کردم سمت آسمان. دریغ از قطره‌ای دیگر. بهت‌زده شده بودم. می‌پرسیدم "یعنی تمام این آمدن و ماندن و رفتن "باران"جان اتفاقی بوده؟". باز هم کمی ماندم تا مطمئن شدم دیگر "باران"جان رفته است. وارد ساختمان شدم. پوتین‌هایم را در جاکفشی گذاشتم. کاپشن‌ام را از تن‌ام درآوردم. لباس‌هایم را عوض کردم. هنوز غرق در حیرت و شادی توامانی بودم. هنوز شب بود و سپیده نیامده بود. مثل همیشه، کنار درب اتاق که به ایوان باز می‌شد دراز کشیدم. سرم را توی بالش فرو کردم. روانداز سبز را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم. هنوز بهت‌زده بودم. از شیشه‌ی در اتاق که به آسمان نگاه کردم دیدم ابرها گوشه‌ای از آسمان را خلوت کرده‌اند و ستاره آمده روبروی چشم‌هایم، بالاتر از افق، ایستاده و دارد مثل همیشه برایم چشمک می‌فرستد. حیرت‌ام بیش‌تر شد. شادی‌ام شدت گرفت. بغض‌ام ترکید. گونه‌هایم خیس شد. کمی قبل از آن‌که سپیده برسد، خواب مرا برد.
گفته بودم که؛ شاید این سطرهای یکی از همین سه‌شنبه‌های گذشته را باور نکنید! نمی‌دانم!


--------------------------------------
آن شب، پنداشتم که حضور ناگهانی "باران"جان بیش از تمام براهینی که فلاسفه اسلامی سرهم می‌کنند حضور "خدا"جان را برایم ثابت کرد.
فردای آن شب تا چند روز هوا همه‌اش ابری و گرفته بود. یک شب رفته بودم پیاده‌روی. به "خدا"جان گفتم "اگر می‌شود این ابرها را ببر تا ستاره را ببینم. برای چند روز. یک روز. دو روز. سه روز. چهار روز. یک هفته. ده روز.". اما آن‌قدر پررویی و زیاده‌خواهی در این خواسته‌ام می‌دیدم که سریع از خیال بیرون‌اش کردم. یک روز بعد آسمان صاف شد. حدود ده شبی گذشت و من هر شب ستاره را سلام می‌کردم. باز هم؛ شاید باور نکنید! نمی‌دانم.


شنبه 1387/09/02
سهم کودکان فقط شادی است. فقط کودکی.

     by Abdullah AlQahtani

 

جگرم را سوزاند.
فکرم را پاره کرد.
تمرکزی برایم نگذاشت.
خیالم،
   سوژه‌هایی که شعر یا داستان می‌شدند، _ شاید _
   همه را به هم زد.
دلم گر گرفت
با دیدن گدازه‌های آتشین دل دخترک
    که از گوشه‌ی چشمانش فوران می‌کرد
و گدازه‌ها از دهانه‌ی چشمانم فوران کرد :
دخترک دست راستش در دست چپ پدر،
بی هیچ مقاومتی،
گام‌های کودکانه‌اش را به قدم‌های بلند و سریع پدر سپرده بود.
           _ پدری که دختر دیگرش را با دست راست دنبال خود می‌بُرد _
چشم‌ها و گونه‌های معصومانه‌ی دخترک سرخ و خیس شده بودند.
به چه اعتراض می‌کرد، نمی‌دانم!
           اما
          اعتراض نداشت به این‌که گونه‌های سرد و پراشکش در معرض هوا
                                                        مدام و بدون لحظه‌یی فاصله می‌سوزد.
دختر ِ دیگر لبخند بر لب، بی‌آن‌که صدای گریه‌ی خواهرش را بشنود و حتی آدم‌های توی پیاده‌رو را ببیند، چشم‌های براقش میان ویترین مغازه‌ها دنبال چیزی بود انگار.
پدر که مقاومتی از دخترک نمی‌دید؛
                          حتی کلماتی را برای آرام‌کردن هق‌هق ِ او خرج نمی‌کرد.
دخترک هنوز دهانش باز بود.
و چشمانش سرخ و سرد و خیس.
گریه می‌کرد.

یک ثانیه تماشا
     آن‌قدر جانکاه بود
که تمام مرا از پای درآورْد.
فکرم را پاره کرد.
جگرم را سوزاند.


--------------------------------------
هنوز که هنوزه، تکرار این روایت
جگرم را می‌سوزاند.


یکشنبه 1387/08/19
مانده‌ام چشم به راهت ای دوست..

     by Evgeni Donev

 

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید

 

--------------------------------------
این دنیای مجازی شده مثل درب ِ پشتی ِ خانه‌ی «محبوب»؛ زمان را همین گوشه و کنارها سپری می‌کنم به امید آن‌که شاید از این درب هم رفت‌وشدی کند.
بدون همین امید _ که انگار توخالی است _ زندگی که نمی‌شود. پس بگذارید این امید را در دل‌ام نگه دارم.


یکشنبه 1387/08/12
پیوند با دوری

     by Miguel Angel de Arriba Cuadrado

 

خواهرهای داماد توری سفیدی را بالای سر عروس و داماد نگه داشته‌اند. خواهر عروس دو کله قند را بالای توری، به هم می‌ساید. مرد عاقد نگاهی به موز توی بشقاب می‌اندازد. دستش را می‌برد سمت دفتر بزرگش و خودکار را از وسط آن برمی‌دارد. داماد نگاهی به عروس می‌اندازد. عروس به کلمه‌ی "سورة النور" خیره شده است. مرد عاقد انگشت‌هایش را در هم قفل می‌کند و می‌گوید: "برای بار سوم عرض می‌کنم. عروس خانوم! آیا بنده وکیلم؟". داماد آرام نفس عمیقی می‌کشد. عروس پلک‌هایش را می‌بندد. لب‌هایش را بر هم می‌فشارد. داماد به عروس نگاه می‌کند. عروس یاد پسر جوان کتاب‌فروش می‌افتد. و یاد این‌که چقدر در خلوتِ کتاب‌فروشی، با هم از عاشقانه‌های‌شان گفته‌اند. یاد این‌که یک کلمه از آن‌همه عاشقانه‌هایش را تا به حال به داماد نگفته است. و به این فکر می‌کند که لابد دیگر نمی‌شود در خلوتِ کتاب‌فروشی، روی مبل راحتی بنشیند و به چشم‌های جوان کتاب‌فروش که پشت میز نشسته است، زل بزند و با هم صحبت کنند، شعر بخوانند، از دوست‌داشتنی‌ها و آرزوها و درونیات و افکارشان بگویند. و لابد دیگر این هم نمی‌شود که دعوت پسر کتاب‌فروش را برای رفتن به کافه‌ای که توی کوچه پس‌کوچه‌های روبروی کتاب‌فروشی گم است، قبول کند. عروس چشم‌هایش را می‌گشاید. لب‌هایش را هنوز بر هم فشار می‌دهد. یادش می‌افتد همیشه وقتی پسر جوان خم می‌شد تا قفل کرکره‌ی کتاب‌فروشی را بزند، به افق نگاه می‌کرد و در همان حالت با پسر از زیبایی غروب می‌گفت و این‌که دیگر کم‌کم ستاره‌ها پیدایشان می‌شود، بعد با هم به سمت کافه می‌رفتند. قطره‌ای از چشم راست‌اش پایین می‌چکد و روی "سورة انزلناها" پخش می‌شود. به این فکر می‌کند که آیا می‌شود از آن ثانیه‌ها با داماد بگوید. یا اصلا آیا ثانیه‌ها با داماد، آن‌قدر عاشقانه می‌گذرند. آب دهانش را قورت می‌دهد. می‌گوید: "بله!".

زن‌های فامیل کل می‌کشند. داماد تنش مور مور می‌شود. مرد عاقد موز را از توی بشقاب برمی‌دارد. قرآن خیس می‌شود. پسر کتاب‌فروش سیگارش را توی زیرسیگاری روی میز کافه‌ی کوچه پس‌کوچه‌های روبروی کتاب‌فروشی فشار می‌دهد، دود را با آهی بلند از دهان‌اش بیرون می‌دهد و چشمانش را می‌بندد.


--------------------------------------
محبوبم!
کاش بودید
تا در این روزهای پرکسالت که زیاد نیازتان دارم
برای مجالی
          _که کمینه و بیشینه‌اش با شما_
آرامش می‌دادید
به تن خسته و ذهن شبانه و بی‌تابم.


یکشنبه 1387/08/05
چه کسی خواب مرا بر هم زد؟!

همین پیش‌ترها، شروع کردم روایتی بنویسم از «شب عروسی خواهرم». آن‌قدر عزیز است که دلم نیامد زود بنویسم و تمام‌اش کنم. مقداری که نوشتم، دست کشیدم و فکر کردم حوالی آن "شب". شب و روز درگیرش بودم تا دیشب که باز هم به یاد آن "شب" تلخ و شیرین، دل‌تنگی کردم و رو به ستاره خواب‌ام برد. در عالم میانی همه چیز یک‌سان بود. نه فرازی، نه فرودی، نه رویدادی و نه کسی و چیزی. تا که یک‌هو خواهرم را دیدم. چه لحظاتی بود! تنها خدا می‌داند؛ آن‌قدر از حضور و همراهی خواهرم شگفت‌زده شده بودم که حاضر نبودم حتی سخنی به میان آورم تا نکند بیهوده باشد و به مذاق خواهرم خوش نیاید. فقط مستقیم پیاده‌رو را، کنار خواهرم قدم می‌زدم. البته انگار توی پیاده‌رو داشتم راه می‌رفتم که خواهرم ناگهان از پشت سرم رسید و قدم‌هایش را با من همراه کرد. چه‌قدر خوش‌حال شده بودم. آخر نمی‌دانید؛ خواهرم غنیمتی ناب و نایاب است. بعد با هم رفتیم درون مغازه‌ای و پی قدری آرامش گشتیم. که نداشتند. آمدیم بیرون. باز هم به قدم‌زدن‌مان ادامه دادیم. یواشکی با گوشه‌ی چشم راست‌ام نگاهش می‌کردم. چهره‌اش آرامش عجیبی داشت. مثل همیشه. و آرامش زیادی می‌بخشید به من. بیش‌تر از همیشه. هر قدمی که برمی‌داشتم و هر نفسی که می‌کشیدم، یک گوشه‌ی حواس‌ام سمت خواهرم بود و گوشه‌ی دیگرش سمت هرچه که بود و نبود. حرف‌هامان مثل قدیم‌ها، به شکلی عجیب از دل‌هامان رد و بدل می‌شد. می‌گفتیم و می‌شنیدیم بی آن‌که لب‌های‌مان تکانی بخورد و صدایی تولید شود. حتی نگاه هم لازم نبود. همین‌که در کنار هم قدم می‌زدیم، همه چیز از فاصله‌ی یک وجبی دل‌هامان، می‌رفت و می‌آمد. فراتر از تله‌پاتی.
اما در کنار همین همراهی دلپذیر، دلهره داشتم که بی هیچ رویداد ناگهانی، هرچه زودتر برسیم و با هم شب را مثل پیش‌ترها بیدار بمانیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و ... . تا رسیدیم به شلوغی دو چهارراه بالاتر از خانه و یک‌هو هول شدم. تا حواس‌ام را جمع و جور کردم، دیدم خواهرم نیست. همه جا را گشتم. کوچه‌های اطراف را. پیاده‌رو و خیابان را. یک لحظه خواهرم را دیدم که میان کوچه‌پس‌کوچه‌ها تنها ایستاده بود. نگاه‌اش به زمین بود و با دست راست‌اش پالتویی، چیزی را به سینه‌اش چسبانده بود. دوباره گم‌اش کردم. این‌بار پریشان‌تر شدم. در همان حال که همه جا را می‌گشتم، عجیب سردم شده بود. کاپشن به تن کرده بودم. سرد بود. بی آن‌که برفی، بارانی، چیزی ببارد، یا حتی رد نفس‌هایم توی هوا مشخص شود. سرد بود. عجیب! اصلا تا به حال نشده بود خوابی چنین شیرین، کابوس‌ام شود. از شدت نگرانی شوکه شده بودم. آن‌قدر که پر از اشک بودم ولی نمی‌توانستم گریه کنم. کمی که سپری شد، دیگر پریشانی فرصت نداد تا همان‌جور در خواب بمانم. از خواب پریدم. این‌طرف و آن‌طرف‌ام را نگاه کردم. توی اتاق، من تنها بودم با مشتی کتاب و کاغذ. از این‌رو به آن‌رو شدم و دوباره چشم‌هایم را بستم. نور آفتاب اما اجازه نداد تا خواب به چشم‌هایم برگردد و دوباره بگردم پی خواهرم. اصلا شاید خواهرم برگشته بود. چه بیداری بدی! پریشان ماندم.


--------------------------------------
عید فطر را به هم‌وطنان مسلمان‌ام شادباش می‌گویم! با امید به آزادی و شادی ایران و ایرانی!
***یک سال از دعوت آشکارمان گذشت. هرچند بدحالی روزگار بی‌حواس‌ام کرده، اما یادی از آن روز کرده‌ام.
پ.ن۱ : داستانک پیاده‌رو را در متیل بخوانید.
پ.ن۲ : حدیث جمالی عزیز، پس از مدت‌ها، باز هم نوشته‌هایش را در این دنیای مجازی منتشر می‌کند. در خانه‌ای به نام «وقتی که خواب کم می‌آورم!!!». خوش‌حال‌ام.
پ.ن۳ : دو سالگی "نت هشتم" وبلاگ محمدرضا عطایی عزیز را شادباش می گویم!


سه شنبه 1387/07/09
برای سیروس رادمنش که شهریورم را حسابی داغ کرد!

سیروس رادمنشقبول!
اما چه تقدیری است
که پس از آن‌همه بیگانگی با کاغذهای نازک و نوشته‌های ریز
یک‌هو و ناگهان
هوس کنی با چشم‌هایت
بچرخی
ستون به ستون روزنامه‌ای را
و بعد
خبر مرگ عزیزی
           که تا همین دیروز می‌گفتی:
                            "حتما باید ببینمش"
در ستون کوتاه پایین صفحه‌ی ماقبل آخر
تیز ظاهر شود جلویت.
عقل که از حدقه بیرون می‌زند و
می‌فهمی
هیچ فرجی در کار نخواهد بود.
ستون‌ها هم که یکی‌یکی
                            بر سرت آوار می‌شوند.


همه چیز از هفدهم شهریور شروع شد. تا این برج _شهریور عزیز را می‌گویم_، دیگر برایم هم یادآور خاطرات شیرین باشد و هم یادآور لحظه‌های اندوه. حالا دیگر حواسم باشد یا نه، ثانیه‌ها سپری شده‌اند. یکی‌یکی. بی آن‌که خبری، هشداری داده باشند. دیگر مجال هیچ چیز نمانده. حالا فقط می‌شود آه کشید و اشک ریخت و دودی از دهانه‌ی سینه بیرون داد. و به یاد آورد شعرهایی را که هنگامی امید می‌دادند دیدن شاعرشان را که سکوت گزیده بود. شاعری که در عین روشنایی، اسمش را گم کرده بود میان زمانه. گذاشته بود کسی نشناسدش. گذاشته بود کسی به یاد نیاورد روزی موجی ناب را در اقیانوس پرتلاطم شعر پارسی، از دوردست‌ها به همراه دوستانش حرکت داده بود. حالا دیگر انگار که آب روانی، رودخانه‌ای، چیزی از جلوی چشمانم عبور کند، هرچه تلاش می‌کنم نمی‌توانم درست عکس شاعر را ببینم که پارچه‌ی سفید بلندی دورتادورش پیچیده شده و پایین گودالی خاکی، دراز به دراز افتاده است و کسی سنگ‌های لحد را، یکی‌یکی، بالای سرش می‌چیند. نه خبری از پیراهن سبزش هست تا با همه چیز هماهنگ باشد و عکسی را یکدست کند و نه خبری از سیگار میان انگشتانش تا بر خلاف خودش که در چارچوب در آرام منتظر چشمک‌زدن فلاش دوربین سر خم کرده است، نگران ریختن خاکستر به ته رسیده‌ی سیگارش شوم. نمی‌دانم چه سری است که عکس‌ها همه در خاطرم صاف هستند ولی به دیده نمی‌توانم صاف ببینم‌شان. باز آن عکس شاعر را به خاطر می‌آورم که با پیراهن چگوارایی‌اش، سیگاری به دست داشت و بی‌اشتیاق به لنز دوربین زل زده بود. حالا دیگر صبر و آرام، به کلی اتاق‌ام را ترک کرده و فکر می‌کنم به این‌که همه چیز از هفدهم شهریور شروع شد.


جمعه 1387/07/05
یک‌سالگی «اتاق شیشه‌ای»

    

 

امروز یک‌سالگی «اتاق شیشه‌ای» است. همین پارسال شانزده شهریور ماه داغ هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی بود که در و دیوار و سقف و کف شیشه‌ای این اتاق را بر چارچوب دل به پا کردم؛ تا شاید پس از مدت‌ها، بی‌قراری‌اش کم بشود. [که زیادتر شد.] از ابتدا سعی داشتم تمام زاویه‌های اتاق، شفاف باشد و بماند تا "کاشکی مرا بخواند!". و سعی داشتم تا تمام حال و هوای این اتاق به یاد معشوق باشد تا مثل الان مدام یادآور او باشد برایم. و آرام‌بخش؛ این‌گونه که اکنون می‌بینم همه‌ی این سیصد و شصت و پنج روز گذشته، دلتنگی‌ها و اشک‌هایم را که همه دلهره می‌شدند و انتظار، در گوشه‌های این اتاق آرام کردم. اگر مرهمی بود بر خستگی، اگر آرامشی بود بر شکستگی و اگر چکه‌ی خنکی بود بر آتش بی‌تابی‌هایم، همه و همه در «اتاق شیشه‌ای» بود. همین اتاقی که از ثانیه‌های برپاکردنش به این سو، امید داشتم به دیده و شنیده و چشیده‌ی معشوق برسد. [رسید یا نه؟ هنوز هم انتظارش را می‌کشم.] و حالا که پیش‌ترها را نگاه می‌کنم، می‌بینم چه بسیار ثانیه‌هایی که زیبا خاطره شدند و گوشه‌گوشه‌ی این اتاق _که مامن و مسکن همیشگی‌ام شده_ جایشان داده‌ام. چه پیاده‌روهای شبانه و پر از برگ‌های رنگارنگ پاییزی و چه خیابان‌های برفی و بارانی ساکتی که قدم زدم، چه طلوع‌های داغ تابستانی و غروب‌های پرسوز و یخ زمستانی که نفس کشیدم، چه پیکان‌های سفیدی که شب‌ها از کنار قدم‌هایم ناشناس عبور کردند و همه‌شان را دوست داشتم و چه بسیار خاطرات شیرین و خیس دیگری که با حال و هوای این اتاق کاملا آمیخته شده‌اند و حالا دیگر هر دو یادآور یک‌دیگرند. آری! دیگر این اتاق جزء اندک دارایی‌های پرارزش‌ام شده و تنها مسکنی است که در آن، این‌اندازه احساس آسایش، لذت و نیکی دارم. حتی خدا هم این‌جا نزدیک‌تر است و مهربان‌تر؛ تا بخواهمش فرصت دهد «شانزده شهریور»های درراه را هم جشن بگیرم.
حرف آخر هم این‌که باید بدانید قدردان لطف و مهربانی زیاد شما دوستانی هستم که اندازه‌ی لحظه یا لحظاتی این‌جا آمدید و ماندید و سکوت و تنهایی‌ام را نشکستید و شیشه‌های اتاقم را جلا دادید. و در پاسخ به محبت شما محترمان و مغتنمان، داستان زیبای "نیش عقرب" نوشته‌ی خانم "بی‌تا ملکوتی" _که بسیار خاطره‌ای‌ام کرده_ را به تک‌تک‌تان هدیه می‌کنم، و نیز به این مناسبت که امروز یک‌سالگی «اتاق شیشه‌ای» است.


شنبه 1387/06/16
با یاد محبوب

     Summer Composition With Cat by Floriana Barbu

 

حوالی دو ماه پیش بود که «هندوانه»ی عزیز، «هلو»جان را با خودش آورد تا پس از آن‌همه انتظار، احساس خستگی و رخوت از وجود و زندگی‌ام بیرون برود. لااقل برای اندکی. مخصوصا که «هلو»جان را پس از مدت‌ها ملاقات کردم. گُر گرفته بودم از خوش‌حالی. آخر نمی‌دانید؛ هر دوی آن‌ها قمستی از دارایی اندک من از تمام دار دنیا هستند. آن شب عطر وجود «هلو»جان تمام اتاق را برداشته بود. حتی کاغذها هم به جای آن‌که بوی مرکب بدهند، عطر «هلو» به خود گرفته بودند. از آن هنگام تا به اکنون که هردوشان این‌جا، پیش من، کنار این دریچه که از اتاق‌ام به آسمان گشوده می‌شود حضور دارند، آرامش و لذت در اوقات‌ام جاری شده. وقتی که نگاهشان می‌کنم، چشم‌هاشان برق می‌زند. محبت بی‌کرانی نثار می‌کنند و وجودشان مهربانانه گرما می‌بخشد به تنم. بوی گیس معشوق می‌دهند. گرمای تنش و مزه‌ی لب‌های سرخش را تداعی می‌کنند. مدام. این روزها خوشم. نمی‌دانم راز این همه وابستگی و دلبستگی میان ما چیست؟ می‌نشینیم روبروی هم. تا پاسی از شب. زل می‌زنیم به هم‌دیگر. ستاره‌ها هم می‌شوند لامپ‌های هم‌نشینی‌مان. بی آن‌که اندکی برق مصرف شود. این روزها خوشیم. چشم‌هامان غرق اشک و لب‌هامان پر از لبخند و سکوت. هرچند معشوق رفته است و انگار روزگارم به هجران باید طی شود و به سر برسد، اما همین همراهی با «هندوانه»ی عزیز و «هلو»جان برایم غنیمت است. بسیار. بس که یاد معشوق را به خاطر می‌آورند و خاطراتش را از جلوی ذهن و چشمانم عبور می‌دهند. مخصوصا که آقای فردی [Feredy] هم بیاید بنشیند کنارمان. باید ببینیدش؛ آقای فردی همیشه لبخند به لب دارد. لحظه‌ای اتفاق نمی‌افتد که لبانش بی‌لبخند باشد. با خودش بوی روسری آسمانی معشوق را به محفل‌مان می‌آورد. این روزها اصلا می‌پندارم که چه‌قدر خوش‌بختم. خاصه آن‌که حوالی همین شب‌ها سال‌گشت «هنگامه‌ی عاشق‌شدن» است. روزهای داغی که در خلوت و سکوت جشن می‌گیرمشان. با همین «هندوانه»جان و «هلو»ی عزیز و آقای فردی و البته یک مهمان شیرین‌تر. یک مهمانی که اندکی مانده به سحر، طبق رسم دیرینه، چنین شب‌هایی بالای افق می‌ایستد و مدام چشمک می‌فرستد سمت من. آری؛ ستاره. نگاه که بیاندازمش، ذوق‌زده، سراسر تعجب می‌شوم که دلیل این‌همه چشمک‌های زیبا و بی‌درنگ و ریزودرشت و رنگُ‌وارنگ چیست؟ یادش به‌خیر! پارسال همین روزها بود که «محبوب» از آمدن ستاره برایم نوشت. دوست داشتم اگر این شب‌ها بود، پیش‌دستی می‌کردم و این بار من به او می‌گفتم که:"ستاره این شب‌ها برگشته. ماه‌هایی که نبود تموم شده. حالا تا سال دیگه هر شب میشه نگاهش کرد. با همون چشمک‌های ریز و درشتش مثل همیشه.". چه این شب‌ها خوش‌عطراند! راستی؛ چندین و چند ثانیه‌ی دیگر اگر نفس بکشم و بشود این تپش‌های پرهیجان را سپری کنم، آن‌وقت ماه مبارک را هم درک کرده‌ام. وای که ثانیه‌های ماه رمضان چه گرم‌اند. روزهای خوش‌رنگ و سفره‌های سحری و "ربنا"ی استاد و افطارهای زولبیا بامیه‌ای. تازه این ماه مبارک می‌شود هندوانه و هلو را کنار زولبیا بامیه، وسط سفره‌های سحر و افطار گذاشت.
چه تقارن عجیبی! فصل «هندوانه» و «هلو»، هنگامه‌ی عاشقی، شب‌های آمدن ستاره و رسیدن ماه مبارک!
راستی که جای محبوب خالی است!


--------------------------------------
قرار بود همین امروز خراسان‌گردی‌ام را آغاز کنم. اما روزگار انگار اصلا سر همراهی ندارد. نشد دیگر. بلیت‌ها را پس دادم. باشد برای چند روز دیگر.
پ.ن : داستانک معامله را در متیل بخوانید.


دوشنبه 1387/06/11
رفت...

     

 

سیگار را با دست چپ توی زیرسیگاری خاموش میکنم. سرم را برمی‌گردانم سمت تو. زل می‌زنم به چشم‌هایت. دست راستم را از پشت کمرت بالا می‌آورم و روی بازویت می‌گذارم. سرت را آرام گذاشته‌ای روی کتف راستم، دست راستت را بالای قلبم رها کردی، چشم‌هایت هنوز بسته‌اند. سرم را می‌چسبانم به سرت. دستم را بالاتر می‌آورم و چند تار مویت را در دست می‌گیرم. رها می‌کنم. نوازش می‌کنم. پیشانی‌ات را می‌بوسم. صورتم را می‌چسبانم به سرت. زل می‌زنم به روسری آسمانی‌ات که روی مبل رها کردی. با خودم می‌گویم: "کاش می‌شد از تو بدزدمش. یا پنهانی از تو بگیرمش.". باز نگاه می‌کنم به چشم‌های تو که هنوز بسته‌اند. دستت را از روی سینه‌ام برمی‌دارم و انگشت‌هایم را در انگشت‌های تو قفل می‌کنم. آرام زمزمه می‌کنم: "ای کاش که دست تو پذیرش نبود/نوازش نبود و بخشش نبود". دستت را بالا می‌آورم. به چشم‌هایم می‌کشم. می‌گویم: "نوازش نبود". انگشت‌هایت را می‌بوسم. دستت را می‌گذارم روی قلبم. با دستم محکم نگه‌اش می‌دارم. سرم را برمی‌گردانم و صورتت را نگاه می‌کنم. چشم‌هایت را گشوده‌ای. می‌گویی: "دامان تو که اطمینان است و پذیرش است/که نوازش است و بخشش است". خنده‌ام می‌گیرد. سرت را فشار می‌دهم به سینه‌ام. می‌گویم: "کاش همیشه این‌طور بود". می‌گویی: "چطور؟". دستم را روی بازویت می‌کشم. می‌گویم: "همین‌جا. این‌همه نزدیک. آغوش به آغوش. همیشه همین‌جا بودی.". سرت را بلند می‌کنی. کمی خودت را پایین می‌کشی. دست راستت را می‌گذاری روی سینه‌ام. چانه‌ات را می‌گذاری روی دستت. و فقط با پنج انگشت فاصله، زل می‌زنی به چشم‌هایم. می‌گویم: "برو. فقط خاطراتت را از من نگیر.". پلک می‌زنی. نفست را آرام بیرون می‌دهی. پلک می‌زنی. قطره‌ای از چشم راستت پایین می‌چکد. چشمت را با دستم خشک می‌کنم. می‌گویم: "این یکی را نه. تحمل ندارم. این دم آخری قولت را نشکن.". خودت را بالا می‌کشی و آغوش به آغوش می‌شویم. سرت را سمت چپ سرم می‌گذاری. گیسوانت صورتم را می‌پوشانند. به این فکر می‌کنم که این آخرین هم‌آغوشی است.

لباس‌هایت را پوشیده‌ای. کنار آینه روسری‌ات را صاف می‌کنی و یقه‌ات را جمع و جور نگه می‌داری. دیگر بدون تو، آینه برایم معنی ندارد. فقط خاطره است. فقط خاطرات تن تو را نشان می‌دهد. می‌روی کنار در. برمی‌گردی سمت من. لبخند آرامی می‌زنی. لب‌هایت هیچ‌وقت این‌گونه سرخ نبوده‌اند. پشت به من می‌کنی. در را باز می‌کنی. صدای بیرون دادن نفست به گوشم می‌رسد. در را پشت سر خود می‌بندی.

دیگر فقط مرده‌ای متحرک هستم که خاطرات را مرور می‌کنم. زندگی‌ام تمام شد.


--------------------------------------
پ.ن۱ : سطر ده و چهارده، قسمت‌هایی از شعر "و حسرتی" از شاملو.
پ.ن۲ : این روزها قدرت‌مندان زورگو از استخوان‌های زیر خروارها خاک هم هراس دارند. حالا فرقی ندارد عکس عزت ابراهیم‌نژاد روی سنگ قبر باشد یا امضای شاملو.
پ.ن۳ : داستانک باید مواظب حرف‌زدنم باشم! را در متیل بخوانید.


سه شنبه 1387/05/08
که هامون منادی محبت بود و شکیبایی

    

 

من‌ام آری من‌ام
                    که از این‌گونه تلخ می‌گریم
که اینک
          زایش ِ من
از پس ِ دردی چهل ساله
در نگرانی ِ این نیم‌روز ِ تفته
در دامان ِ تو که اطمینان است و پذیرش است
که نوازش است و بخشش است. _

در نگرانی ِ این لحظه‌ی یاس،
که سایه‌ها دراز می‌شوند
و شب با قدم‌های کوتاه
                                دره را می‌انبارد.

ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود
نوازش نبود و
                  بخشش نیود
که این
        همه
              پیروزی ِ حسرت است،
بازآمدن ِ همه بینایی‌هاست
به هنگامی که
                   آفتاب
سفر را
         جاودانه
                  بار بسته است
و دیری نخواهد گذشت
                             که چشم‌انداز
                                               خاطره‌یی خواهد شد
                                                                   و حسرتی
                                                                            و دریغی.

که در این قفس جانوری هست
                                        از نوازش ِ دستان‌ات برانگیخته،
که از حرکتِ آرام ِ این سیاه‌جامه مسافر
به خشمی حیوانی می‌خروشد.


--------------------------------------
پ.ن1 : قسمت سوم شعر "و حسرتی" از کتاب "مرثیه‌های خاک" سروده‌ی احمد شاملو
پ.ن2 : عکس از "چاوش هماوندی"، جام‌جم


یکشنبه 1387/04/30
نوشیدن مدام

نه کوهِ قاف
           نه تا آسمان
                        نه تا ناهید
مرا به کوچه‌ی محبوب خوب من ببرید
به کوچه باغ پُر از وَهم
                            _ خلوت شاعر_
به طوفِ قامت آن سرو
که سرو باغ اِرم را ز خود خجل می‌کرد
به روز واقعه
             _تابوت من طواف دهید

و اسب اشهب شب
                         در سپیده دم می‌راند
و کوچه باغ که تنها انیس مستی بود
که عاشقانه‌ترین شعر تازه را می‌خواند:
                                 «مرو ز پیشم و هرگز مکن فراموشم
                                 «من آن شراب زده عاشقم،
                                                                  تو آن معشوق
                                 «که از صُراحی چشمت مدام می‌نوشم

بیا به پیش من ای دوست
                  _زمانه دشمن خوست
بیا
    بیا
        که ترا من
                   _به وسعت دریا
به وسعت دنیا
به وسعت همه‌ی کاینات
                            دارم دوست

حمید مصدق، اردیبهشت 47، قلهک


--------------------------------------
حالا نمی‌شود
کمی بیش‌تر بمانی؟


پنجشنبه 1387/04/06

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است