به دوست عزیز ساعت ۹ صبح که دلیل حضور دوبارهام شد
و خاطرهی شیرین و همیشگیاش
سلام!
سلام و هزار درود به تکتک شما! الهی چشمهای شمایی که این سطرها را میخوانید روشن باشد و دلهای شما که به اتاق من میآیید همچنین!
انگار ما آدمها _ که چشیدن رنج سرنوشت محتوممان است، _ اصلا پند نمیگیریم که این روزگار هر حال خوش و ناخوشی نصیبمان کند، غیرمنتطره است و نابهنگام. شما را نمیدانم! اما من یکی با اینکه همیشه این را به خود گوشزد میکنم، باز در یک آن فراموشم میشود و ناگهان حالی دوباره میرسد.
آخرین سطرهایی را که بر سینهی دیوار اتاق شیشهایام چسباندم، 22 دیِ نازنین پارسال بود. یعنی حوالی شش ماه و خردهای پیش. آنهم یک عاشقانهی قدیمی! درست از همان روزها بود که زندگینکردن من به طور کامل شروع شد. هرکسی سراغی از این اتاق و آن خزعبلاتم میگرفت، میگفتم: "همین روزها! منتظرم کمی حالم خوش شود". کمکم باورم شده بود حالم که خوب شد، آنوقت است که میتوانم دستی به سر و روی این دو کلبهام بکشم. باورم شده بود و حالم خوش نمیشد که هیچ؛ شب و روز بدتر هم میشدم. یکی دو ماهیست که اگر باور کنید، بگویمتان که نفس هم نمیکشم. دو هفتهای هم میشود که دو تن از دوستانم را بردهاند. القصه آنکه زندگی چند وقتیست رسما تعطیل شده.
خب! تا اینجا همه چیز را داشته باشید!
سه چهار روز نمیشود که اتفاقات عجیب و بسیار غیرمنتظرهای رخ میدهد. مثلا یکی دو روز اول با شعر شروع شد. اول البته از فرط مستی حواسم نبود اما یکهو متوجه شدم. دیگر اینکه یک روز حدود ساعت 9 صبح، نمیدانم چه شد که یاد دوست عزیزی افتادم. قلبم که تند زد برای اینکه از حال و سلامتش باخبر شوم سراغ تلفن رفتم، در کمتر از یک دقیقه شاید سلام و احوالپرسی و خداحافظی کردم. همین که گوشی را گذاشتم احساسی که موقع مکالمه داشتم شدید و شدیدتر شد و به خودم گفتم که "ما درباره یک چیز دیگر هم باید صحبت میکردیم" اما چه چیزی؟ نمیدانستم. در همان حیص بیص بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. هنوز دنبال آن حرف ِ نزده بودم که باز صدای دوستم را شنیدم. قدر چند کلمه که حرف زد، فهمیدم آن چیزی که دنبالش میگشتم همان خبر خوشی است که دارد میدهد. باز تعجب من بیشتر شد.
آن صبح که شب شد، دو اتفاق خرسند دیگر هم از راه رسید؛ "محبوب"جان آمد سری زد و رفت. هر چند کوتاه، هر چند آرام. اما "محبوب" است دیگر. یک ثانیه حضورش هم کافیست تا به همان شدتی که یک سیاهچاله فضایی همه چیز را به درون خود میبلعد، سریع خوشحالی بریزد توی دلم. صداقتا هم بگویم که در میان این خوشآمدها انتظار حضور او را دیگر نداشتم. همان موقع متوجه شدم که یکی دیگر از دوستانم بعد از مدتها از بی قراریهایش گفته. باور کنید آن وقت بود که در یک ثانیه همه آنچه این دو، سه روز رفته بود از جلوی چشمانم گذشت و شوکه شدم. شوکه شدم و شوکه ماندم.
این همه اتفاق خوش؟ آن هم در دو، سه روز؟ عجیب بود! آخر من همیشه به روزگار مشکوکم. مخصوصا آنوقت که خوشی غیرمنتظرهای میرسد. مطمئن بودم که اینبار هم باید پشت سر این خوبیها چند نامرادی کت و کلفت از راه برسد و بخت تیرهام را نمایانتر کند. در همین میانه بود که آشنایی گفت "همان چیزی که آدمی منتظرش باشد، سراغش خواهد آمد. مثلا اگر بگوید بعد هر خوشی، یک ناگواری میرسد، میرسد". قبول! کمی به فکر رفتم. اما باز هم به این روزگار شک داشتم.
تا اینکه همین دیروز عصر، در هنگامهی شوک و شک بودم که چشمتان روز بد نبیند؛ همان دوستی که چند روز پیش صبح ساعت 9 خبر خوشی رسانده بود، کز کرده بود درست روبروی من و با هم صحبت میکردیم. غم هویدای چهرهاش پوشاندنی نبود. همین که لب به سخن باز کرد، گلهگله قطرههای اشک از چشمانش جاری شد. عطر نفسش، کل فضا را بارانی کرد. از آن بارانها که آسمانش یکدست خاکستریرنگ است. شده بود به قول خودش خال تابلو! تکِ تک! میدانید؛ خصوصیت آدمهای عاشق همین است. کاریش هم نمیشود کرد. عاشق شده باشی دیگر عزیز خلقت و کاینات میشوی _ باز هم به قول خودش _، آنقدر عزیز که خال تابلو میشوی! بی آنکه روی پیشانیات چیزی نوشته شده باشد، بی آنکه حرفی بزنی. میگفت از این سخن «جبران» که "و عشق هموراه چيزي است که داده میشود و پذيرفته نمیشود". میگفتم و هر چه شبهای بلند و یلداییام بود به خاطرم آمد. این عاشقی البته قسمت خوش قصه بود، ماجرای تلخ، بعد اتفاق میافتاد. و ماجرای تلختر درست همان رفتنش بود. همه چیز را قرار شد بگذارد و برود.
بعد این خوشیهای نابهنگام، بعد آن حضور "محبوب"، حالا غصهام شده بود. بدجور! قدری تا شب آب خنک به صورتم زدم، آب دهانم را قورت دادم و هزار کار دیگر تا جلوی خودم را بگیرم. شب که رسید دیگر نه مزاحمی بود و نه اشک امانم داد. بعد از مدتها که چشمهایم خشک بود، تا خود صبح پُرآب بودند. حالا در بدترین احوالم بودم. درست بشو نبود. گریه دیگر این روزها آرامبخش نیست. آن شب نقطهی اوج تمام این چند ماه زندگینکردن بود. این خوشیها همیشه برایم اینگونهاند. نه تنها نمیمانند که مثل سراب میخواهند گول بزنند. نمیدانم! شاید برای آنکه ناگوارییی که پس از آنها در راه است، قابل تحملتر باشد. به هر حال؛ هرچه باشد من دیگر عادت کردهام، میشناسمشان.
همهی اینها را گفتم تا برسم به اینجا و بگویم که دیشب، در اوج این بداحوالیها و پس از اینهمه وقت، دستانم با قلم معاشقه کردند و این سطرها متولد شدند. نوشتم آنهم در حالی که هیچ خوب نبودم. باز هم خلاف آنچه توقع داشتم. یادم رفته بود که همیشه در اوج بداحوالیهایم است که دگرگون میشوم.
و حالا پس از نزدیک به شش ماه با خجالت از سر حضور همراه و همیشگیتان، باز برگشتم پیش شما و از لابلای همین سطرها که میخوانید نظارهتان میکنم. باز خواهم آمد و سطرهای خیس ِ دلتنگیها و خلوتم را، بر سینهی دیوار اتاق شیشهایام خواهم چسباند.
پس بگذارید این را هم بنویسم که: همه چیز زندگی غیرمنتظره است. یادم نرود!
| شنبه 1388/05/03 |





قبول!
